با یاد خدا و اهدای سلام 

به اطلاع می رساند مطالب زیر در سال 1387 در وبلاگ بلاگفا بصورت  کامل جامع درج شده بود متاسفانه اخیرا این وبلاگ توسط بلاگفا حدف شده و بنده مجبور شدیم بخش های ابتدایی را از سایت وبلاگ های دخیره اینجا بازسازی کنم اگر برخی مطالب را مشاهده می کنید همگی در سال 1387 نوشته شده که امروز 17 مرداد 93  مجددا مطالب کپی شده البته اینتمم مطالب گدشته نبوده و تنها این بخش در جای دخیزه شده بود البته  مطالب بسیار  زیاد ی انجا درج شده بود که  متاسفانه اطلاعات از دست رفته اگر  در مطالعه  مشاهده می فرمایید که  نام خیلی از خویشان نیست همگی به جهت از دست رفتن ااطلاعات قبلی  می باشد  بهرحال  دنیا دستخوش تعییر هست کل  علیها فان ،،،،،، 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 23:5  توسط سید شهرام ابهری | 
بسم الله الرحمن الرحیم

 

من در شهر تهران در نیمه شب جمعه یک شب سردپایپزی12 مهرماه و به سال قمری ۹ربیع الاول متولد شدم لیکن مرحوم  پدربزرگوارم  متولد شهر خوانسار بودند، در گذشته مردم کشور مان با نام شهر خوانسار آشنا نبودند و بایست برای معرفی این شهر می گفتم شهری در اطراف اصفهان که از نجف آباد وفریدن می شود به خوانسار رفت یا از طریق قم دلیجان  گلپایگان جاده موته به شهر کوچکی به نام خوانسار رفت و من خوانسار را از ایام طفولیت می شناختم چون در طول سال بخصوص در ایام تابستان که تهران هنوز کولر وجود نداشت وما مجبور بودیم در فضل  تابستان در حوض خانمان شنا کنیم  تا قدری هوای گرما تابستان تهران را تحمل کنیم آن زمان حتما برای تغییر اب وهوا به شهر خوانسار به سیر وتفرج می رفتیم  نمی دانم مخاطبین با نام شهر خوانسار از چه زمان اشنایی دارند  انجا را از عسل مصفا و گز انگبین و باقلوای  شیرین و سوغات مختلفی که دارد خیلی ها می شناسند تقربیا از شهر گلپایگان حدود یک ربع  با ماشین راه است خوانسار در دامنه کوه های بلند زاگرس واقع شده واب وهوای کوهستانی دارد وتابستان های خنک و هوای بهشتی دارد تقربیا هوای آنجا به درکه  که اطراف تهران می باشد  شبیه است از دود سر وصدا والودگی صوتی الودگی هوا خبری نیست مردمش به لهجه محلی صبحت می کنند البته به نظرم نسل گذشته انجا بجای لهجه وگویش خودشان به زبان خاصی صبحت می کردند ومن هرگز با ان زبان نمی توانستم صبحت کنم ولی متوجه زبان انان  می شدم مردمش سخت کوش و فعال وپرکار  هستند زمستان های پر برف و سرمای شدیدی دارد و تقربیا فصل سرما از ابان تا اخر فروردین در انجا ادامه دارد ان ایام که من می خواهم خاطرات طفولیت را بگویم ان زمان خوانسار برق  وگاز شهری ومخابرات و اب لو له کشی وخدمات شهری واینترنت وغیره  نداشت مانند باجه پست بانک هتل و غیره نداشت وما در منزل جد پدر مان که اکنون به میراث  فرهنگی انجا را رونق داده و تعمیرات اساسی نمودند مبدل شده ان روزگار در ان منزل جد پدری منظورم پدر پدرم به نام مرحوم آیت الله سید محمد باقر ابهری خوانساری   یک خانه و عمارت قدیمی حدود ۲۰۰سال قدمت داشت و سقف بنا از چوب درختان تبریزی بوداین عمارت در دوطبقه بود یک مطبخ بزرگ  داشت که ان زمان در این عمارت شاید ۴۰ تا ۵۰ نفر در ان ساکن بودند برای آشپزی از هیزم و چوب های جنگلی استفاده می کردند بوی چوب سوخته وهیزم و دود ابی رنگ از مطبخ این خانه نشان از رفت امد ساکنان آن خبرمی داددر آن زمان مردی مومنی به نام مشدعباس و خانمش جانجان خانم بودند که در این خانه سالهای متمادی زحمت فراوان کشیدند انشالله خداوند روحشان را شاد کند  در این عمارت حوض بزرگ سنگی در وسط آن داشت که فواره از جنس سنگی داشت که صدای شرشر آب زلال  وخنک آن هنوز در گوشم ترنم دارد سبک بنا به شکل مستطیل بود و هر ضلع ان دارای چند اتاق بزرگ داشت که پنجره های آن همگی چوبی بود  گلهای انجا از  لاله های واژگون و ختمی و عباسی وشاپسند وگل رز بود و کلی مرغ وخروس وجوجه برای خودشان جولان می دادند یک اصطبل در زیر زمین عمارت وجود داشت که نشان می داد جای نگه داشتن اسبان و قاطر ان بود  در بالای پشت بام کاهگلی. آن هنوز بوی نم کاه آنرا پس از چندین دهه به مشامم می رسد و سوراخ های کوچکی در اطراف ستون های عمودی ان تعبییه شده بود که کبوتران در انجا لانه داشتند کف حیاط از سنگ فرش خاصی داشت و پنجر ه های ان از جنس چوب ومشبک بوده که اشکال مختلف هندسی در ان کار شده بوددر طبقه فوقانی این عمارتی که با پله های تنگ ومارپیچ به طبقه فوقانی راه داشت یک حیاط کوچک  در طبقه دوم داشت وشاید سه اتاق بزرگ و دستشویی و جود داشت که ظاهرا برای مهمانان  ومسافران تدارک دیده شده بود این بنا که در عصر قاجاریه بنا شده بود توسط معماریان زبده وچیره دست اصفهانی ساخته وپرداخته شده بود که مرحوم پدرم برایم تعریف می کرد که مرحوم پدرشان که از علمای مشهور خوانساربه نام مرحوم آیت الله حاج  سید محمد باقر ابهری خوانساری بودند علاقه خاصی در ساختن این عمارت داشتند واین عمارت چند سال به طول انجامید اکنون قبر مرحوم پدر بزرگم در همان شهر خوانسار می باشد که روی ان سنگ مرمری زردرنگ بزرگی  قراردارد که شجره نامه اجداد مطهرشان که  نسب شان به  امام موسی کاظم می رسد حک شده البته مقبره اجداد پدریم برخی دارای بقعه در این شهر واطراف ان است  اکنون خوانسار به جهت خوش واب هوابودنش  در فصل تابستان  میزبان بسیاری از هم وطنان عزیز می باشد که از شهر اصفهان وتهران قم اراک محلات خمین به انجا می ایند طول فصل بهار وتابستان تقربیا از اردبیهشت است تا اواخر شهریور و از ان زمان به بعد  بسرعت هوا رو به سردی می رود هنوز بوی تازه یونجه علف کوهی وپونه وصدای گاوهای شیره ده که در کوچه باغ های خوانسار جولان می دهند را می توانم درک کنم در خوانسار یک بازار قدیمی داشت که این روز ها متروک ومنسوخ  شده  وجای ان در مکان دیگر بازار بهتری ساخته وپرداخته شده چند سال پیش در خوانسار سیل شدید  امد که هنوز مردم انجا از ان با نام  حادثه یاد می کنند خوانسار دارای درختان سر به فلک کشیده تبریزی فراوانی دارد و محصول میوه جات انجا بیشتر  البالو گیلاس گردو بادام سیب وسایر سبریجات ومیوه جات مناطق کوهستانی است  من هر وقت  آن زمان در ایام طفولیت از تهران به اتقاق والدین و برادرم عازم خوانسار می شدیم بعد از ساعتها در اتوبوس های قدیمی که خستگی سفر را چند برابر می کرد  از طریق گذشتن از گرمای شدید شهر قم و گلپایگان به خوانسار وارد می شد هوای مطبوع وخنک و فرح بخش که از پنجره اتوبوس به صورتم می خورد را فراموش نکردم شاید بهترین خاطرات به عصر روزگار طفولیت گذشت آن زمان همه عمه هایم و اکثر عموهایم ساکن خوانسار اصفهان تهران بودند و فرصت دیدار می شدتا در طول تابستان به اتقاق خانواده شان به زادگاه پدریشان وارد می شدند و این قوم قبیله خونگرم کلی حرف ها داشتند که باهم نقل کنند و بحث شیرینشان نقل ونقل محفل خانه خوانسار بود افسوس افسوس که افسانه سرایان همه خفتند/ اندوه اندوه  که اندوه گساران همه رفتند/یادش بخیر آن روزگار که صبح به باغ جوزیچه می رفتیم الان اکثر این خانواده بزرگ یا عمرشان به سر آمد وکوچ کردند واز این خاکدان دنیوی گذشتند وبه دیار باقی ومعبود یکتا شتافتند ویا برخی مهاجرت به خارج کشور ویا شهر های دیگرکشورمان نمودند همه عمو ها وعمه ها  به سفارش پدرشان اهل علم وعمل بودند وهستند برخی در کسوت قاضی وقضاوت وبرخی در کسوت شغل انبیا معلمی و دبیری مشغول بودند همگی انان افراد خوشنام مومن متعهد وباا هل بیت پیامبر علاقه وافر داشتندمرحوم پدر برزگم  بسیار به اولاد خود سفارش نموده بودند که سعی کنید در امور مصدر ومنصب نباشید وبه مال وجاه ومقام دنیا دلبستگی نداشته باشید این مطالب را خودم در عنفوان کودکی روزی یادداشتی به خط قلم ودوات دیدم که از امضائی آن متوجه شدم مرحوم پدربزرگم بودند که به فرزندان توصیه های مختلفی را نمودند عمه هایم بسیار نازنین ومهربان و دلسوز بودند یکی از عمه هایم زمانی که به خوانسار از ایام کودکی می رفیتم می دیدم که از نظر سیما وقد وقامت شیبه مرحوم  پدرمان است وآنقدر قربان وصدقه و محبت ونوازش واحترام می گذاشت که من تعجب میکردم که در این شهر کوچک با این فاصله مکانی چطور انسانی انقدر شریف ونازنین است و چقدر مارا بخوبی می شناختند شوهر ایشان نیز مرد بسیار خوب وخونگرم بودند وهر وقت منزل ایشان می رفتیم صبحت شکار و تفنگ مطرح بود شبها برای رفتن به حیاط عمارت خانه عمه وشوهر ایشان از فانوس های که امروزه نیز وجود دارد استفاده می شد پسر عمه بسیار مهربان و خونگرمی داشتم ودارم که ان زمان اوقات فراغت در خوانسار باایشان خاطرات فراوانی داشتیم بسیار مهمان نواز و بذل گو بودند وهستند ایشان در حال حاضر دبیر دبیرستانهای تهران هستند وبه تدریس شیمی مشغول هستند وبسیار در کار خود دلسوزی دارندو دلشان می خواهد که دانش اموزان خیلی خوب مطالبی که ایشان تدریس نمودند یاد بگیرند خوشبختانه به نیت خیر که ایشان دارند فرزندانشان همگی اهل علم ودانش هستندوتحصیلات دانشگاهی دارند  یادش بخیر آن زمان که همه اقوام پدری همگی در قید حیات بودند  البته به نظرم مردم تا والدین انان در قید حیات هستند اوقات بسیار خوشی دارند و زمانی که این عزیزان به سرای جاودانه هجرت می کنند تازه مقام ومنزلت انان بیشتر معلوم می شود  یادم هست معمولا ان ایام در طول جاده ها هنوز خوب اسفالت نشده بودند ودر یکی از سفر ها که د اشتیم به اتقاق خویشان از خوانسار عازم تهران بودیم اتوبوس ما به علت  ترکیدگی لاستیک وخارج شدن چرخ آن اتوبوس از مسیر اصلی منحرف شد و کاملا واژگون  شد و مرحوم پدرم یادم هست که دستمالی به دست خود بستند وشیشه اتوبوس را شکستند و به اتقاق بقیه سر نشینان را خارج نمودندو خوش بختانه ان حادثه تلفات  جانی نداشت دست مادرم دچار آسیب شد وبقیه فامیل  نیز اسیب های جزیی دیدندکه بخیر گذشت شاید چون همیشه اهل ذکر بودند از این حادثه جان سالم بردند البته هیچوقت ان حادثه  را فراموش نمی کنم چون به طرز معجزه اسایی همه سالم ماندند مردم خوانسار بسیار پرکار پرتلاش اینده نگر مهربان مومن واعتقادات مذهبی قوی دارند این شهر زادگاه ایت الله العظمی سید محمد تقی خوانساری بزرگ که نماز باران ایشان در زمان جنگ جهانی زبان نزد عامه می باشد ومرحوم ایت الله العظمی احمدخوانساری که در حرم حضرت معصومه دفن شدند می باشد که با این بزگواران قوم خویشی نسبی نیز داریم  یادم هست در ایام طفولیت روزی به سر چشمه خوانسار رفتیم البته آن زمان سبک انجا با ا مروز کلی عوض شده صدای جریان اب که به تخته سنگ می خورد آنقدر بلند بود که شاید تا چند متری هیچ  صدای دیگر نشینده نمی شده انجا چشمه های جوشان با اب سرد وزلال داشت که من بی اختیار دوست داشتم از این آب گوارا به  سر وصورتم بزنم شایان ذکر است خوانسار امروز کلی با گذشته تغییر یافته و امکانات فراوانی دارد شاید به جرئت بشود گفت انچه در شهر ها وجود دارد در این شهر کوچک وجود دارد راستی من در تمام عمر مراسم سوگواری حضرت سید الشهدا امام حسین با عظمت تر از شهر خوانسار ندیدم عملا این شهردر ایام سوگواری تصور می کنی روز بعد از واقعه عاشورا است و مردم گروه گروه از شهر های دور ونزدیک وارد می شوند وکاروانی از شتر واسب با بچه ها که لباس عربی پوشیدند در ان صحنه تماشا می کنی که بی اختیار اشگ از چشمان هر بینده حلقه می زندکه یادواره شام غربیان حضرت امام حسین است  دستجات عزاداری با اشعار مذهبی وصفوف منظم ومرتب به حرکت در می ایند واین عشق وعلاقه مردم مذهبی خوانسار  واردات انان را به حضرت سید الشهداواهل بیت پیامبر اکرم ص را نشان می دهد اجر این سوگواری با امام حسین باد در شهر خوانسار وحومه  روستایی در نزدیکی ان هست که قالی های به نام ویست بافته می شود و معمولا شما در منازل اهالی خوانسار که در سایر شهر هادیگر  نیز مهاجرت نمودند قالی ویست را که طرح و سبک خاصی دارد را می توانید پیداکنید من شخصا علاقه خاصی به این سبک بافت  قالی دارم چون جنس  بافت رنگ ونقوش ان شاد و محکم است ورنگ آن ثابت است و باگذشت زمان کمتر پوسیده می شود    

برای اینکه با شهر خوانسار بیشتر اشنا شویم از سایت ذیل که البوم تصاویر پروتال استان اصفهان است به ادرس ذیل می باشد  

              http://album.isfp.ir/main.php?g2_itemId=298

 خوانسار در حال حاضر از نظر تولید عسل مقام  خوبی را در کشور دارا است و عسل خام  وعسل با موم در انجا به وفور یافت می شود شیشه های عسل در پشت ویترین مغازه ها که به رنگ طلایی خوش رنگ است نظر همه را جالب میکند واز دور تصور می کنی مغازه طلافروشی است اما نزدیکتر که می شوی مشاهده می کنید که از طلا زیباتر است خوانسار به جهت زمستان های سردو پربرف کندو داران بایست زمستان ها زبنوز های عسل را به نقاط گرم به برند و ییلاق و قشلاق کنند طعم مطلوب عسل خود هدایت از عطر گلهای های است که زنبور ها از ان گلها خوردند خوانسارمحله های قدیمی داشت که برخی به امور زمان دستخوش تغییر شدند وبرخی هنوز باقی هستند  از جمله: محله رئیسون، بالا ده  هلال احمر، خیابان امام خمینی ،باغکل  ،گلستان کوه،مقبره بابا ترک مقبره   سر چشمه ،امام زاده و.........  در خوانسار یک هتل قدیمی وجودارد که در داخل میدان واقع شده و مسافران را در طول سال پذیرایی می کند هوای خوانسار در زمستان به زیر صفر می رود وبرف ویخبندان شدید می شود ودر تابستان هوای خنک دارد که می شود که نیاز به  پنکه وکولر ندارد وجه تسمیه نام خوانسار برخی می گویند خوان +سالار= خوانسار برخی نیز خوان +سار= خوانسار تعریف نمودندیعنی مکانی که چشمه سار است  قدمت این شهر را برخی بسیار قدیمی دانستند که قبل از ظهور اسلام می دانندالان در خوانسار مدرسه دبستان راهنمایی بیرستان دانشگاه پیام نور وجود دارد چون مردم انجا علاقه وافر به علم وتحصیل دارند یادم هست در یکی از مصاحبه های مرحوم شهید رجایی که از تلویزیون بخش شد ایشان گفتند که مدتی در خوانسار به شغل دبیری اشتغال داشتند دوتن از عموهایم در خوانساربه شغل تدریس مشغول بودند یادم هست در ایام موشک باران که صدام تهران را به موشک بسته بود در اسفند سال ۶۶ و فروردین ۶۷ خانه ما در توانیر  کوچه خسر وشیرین در اطراف ان مورد اصابت موشک واقع شد وما مجبور شدیم با خانواده به خوانسارهجرت کنیم آن سال نوروز سرما شدیدی در خوانسار بود وما در منزل جد پدرمان ساکن شدیم این هجرت اجباری که بیش از دوماه ونیم به طول کشید شناخت من از شهر خوانسار بیشتر شدیادم هست ان روز ها بسیاری از خوانساری ها که سالها مهاجرت به تهران نموده بودند در آن ایام از  شهرهای مختلف   وتهران از بلای اسمانی صدام یکباره به خوانسار امدند وجمعیت آنجا شاید چندین برابر زمان عادی شد حتی در سرچهاره راه انجا ترافیک سنگین از خیل ماشین ها شده بودکه همگی نمره شهرستانها دیگر داشت  و خیلی ها که سالها یکدیگر را ندیده بودند زمانی خوبی برای تجدید دیدار شد خوشبختانه در طول این چند ماه شهر خوانسار از حملات ناجوانمردانه موشک باران به انجا در امان بود در طول این اقامت ما موفق شدیم بسیاری از فامیل را ملاقات کنیم ودر خصوص موضوعات مختلف به بحث وتبادل نظر وهمفکری وصله ارحام در حقیقت بود  از جمله یکی از عموهایم که بزرگ خاندان ما هستند وعمرشان باعزت وطولانی باد که ایشان دکترای حقوق از انگلستان فرانسه دارند واستاد دانشگاه ومستشار دیوان عالی کشور بودندکه الان بازنشسته شدند  و سالها به کار تدریس وتحقیق مشغول بودند وتالیفات مختلفی از جمله فقر زدای در قران ودیگری سی سال خاطرات در دادگستری را به زیور چاپ رسانید ایشان مردی دانا اهل علم عمل متقی دنیا دیده خداترس مهربان هستند و ساکن تهران می باشند که مقارن جنگ جهانی دوم از شهرستان به تهران امدند تا در کنکور پزشگی شرکت کنند لیکن دست تقدیر قلم دیگری برای ایشان رقم زده بود وبه رشته حقوق ثبت نام نمودند این عموی بزرگوارم همیشه در هر نوبت که حقیر توفیق زیارت ایشان به صورت حضوری ویا تلفنی دست  می دهد معمولا حال تک تک افراد فامیل را سئوال می کنند و با اینکه سن ایشان متجاوز از هشتاد سال شده خوشبختانه حافظه بسیار قوی دارند وبرخی اوقات از خاطرات گذشته خود که بسیار شیرین وشیندنی است نقل می کنند که مایه مباهات هست که انسانی می تواند بدین درجه وارسته وعارف مسلک و مومن باشد و در تمام احوال خدا را حاضر وناظر برامور می بیند انشالله خداوند تبارک وتعالی این وجود نازنین وارزشمند را از اسیب وپوسیدگی زمان در امان نگه داردعموی دیگری در شاهین شهر اصفهان دارم که ایشان نیز در جهد وتلاش وخودسازی وتزکیه نفس وتهذیب واخلاق حسنه بسیار کارنامه در خشان دارند یادم هست چند سال پیش صبیه ایشان دار فانی را وداع گفتند و همه ما سوگوارو مات زده بودیم ونگران حال عمویم بودیم اما دیدم آن همه عبادت وقران و اتکال به خدا باعث شده ایشان را انقدربا روحیه  قوی باشند که حتی مرگ فرزند لحظه در عبادت وعرفان وعمل این مرد کاسته نشد وایشان مانند کوه استوار در برابر این طوفان دیدم فرزندان ایشان نیز مانند خودشان بسیار انسانهای مومن ومتعهدهستند یادم هست برخی اوقات  با پسر عموی به انام اقاسید مجید ابهری در خصوص نهج البلاغه وفرمان حکومتی که حضرت علی به مالک اشتر داده  بودند به بحث وتحلیل می پرداختیم اما از موضوع اصلی دور نشویم در گذشته دور مردم شهرهای  کوچک بزرگ بیشتر رادیو گوش می کردند چون می خواستند از اخبار وسایر برنامه ها رادیو مطلع شوندچون ان زمان هنوز تلویزیون موبایل ماهواره ورسانه ها مانند مجلات و روزنامه ها خبری نبود مردم خوانسار نیز مجبور بودند ان سالهای دور برای دوا ودرمان دکتر به شهرهای بزرگ مانند اصفهان یا تهران بروند شهر خوانسار با توجه نزدیکی شهر گلپایگان می تواند اینده خوب تری داشته یاشد چون شهر گلپایگان در حال حاضر به یک قطب اقتصادی  وکشاورزی بزرگ در کشور مبدل شده فاصله مکانی خوانسار وگلپایگان حدود ۱۵ دقیقه است ودر طول راه مزعه های مختلفی را مشاهده می کنید که گاو های شیرده فراوانی مشغول یونجه خوردن هستند که رنگ های سیاه وسفید گاوه ها وهوای مطبوع و بوی تازگی علف های مزارع نشاط و وشادابی به مسافران می دهد شهر خوانسار از طریق فریدن ونجف آباد نیز به اصفهان متصل می شود یادم هست سال های بسیار دور شاید چهل و شش سال پیش که یکی از  عموهایم آن زمان در شهر فریدن قاضی بودند این عمویم سالهاست که در شهر اصفهان ساکن هستند و قاضی دادگستری بودند واکنون بازنشسته شدند و دوتن از فرزندان این عموی بزرگوارم در خارج کشور ساکن هستند اما ارتباط انان با خانواده قطع نشده یادش بخیر هر موقع مرحوم پدرم با ما و خانواده به اصفهان می رفتیم در دوران کودکی ونوجوانی وجوانی در خانه ایشان چند روزی ساکن بودند وتمام عموهایم با خانواده برای دیدن پدرم همگی نهار یا شام مهمان عمویم بودند که این جمع شاید بیست تا بیست وپنج می شدند برای ما آن روز ها خاطراتش فراموش نشدنی است این جمع مهربان وآشنا  واین خاندان بزرگ را ما در مناسبت های مختلف در شهر خوانسار نیز می دیدیم یادش بخیر باد  یادم هست زمانی صبیه یکی از عموهای در تهران آن سال به خانواده بخت می رفتند داستان فکر می کنم مربوط به سال تیر ۱۳۴۹ می شود واین خاندان همگی به تهران امدند و خانواده ما پدر مادرم میزبان این عزیزان بودند که هرگز ان ایام را که خاطرات خوشی روزگار بچگی بود فراموش نمی کنم به قول شاعر  اوقات  خوش ان بود که با دوست گذشت /باقی همه بی حاصلی بی خبری بود / اخوی نازنینی دارم که ایشان زمان خدمت سربازی خودشان  که در سال ۱۳۵۹ بود بصورت دواطلبی  در ذزفول چند شهر دیگر استان خوزستان رفتند آغاز جنگ و یورش ناجوانمردانه صدامیان به مهین اسلامی ما ایران بود ایشان طاقت اینکه در تهران خدمت سربازی را باشند نداشتند وعازم جبهه جنوب شدند خاطرات ان روز گار را فراموش نمی کنم نامه های که ایشان آن زمان که برای خانواده ارسال می کردند همانند  عارفی در مسلک سیر وسلوک وتهذیب نفس به جهاد اکبر پرداخته واساسا در فکر جان ومال  اسم ورسم نام نان نبودند ونمی باشند من هرزمان نامه های ایشان راکه از جبهه های جنوب بستان دهلران سوسنگرد دزفول  می خواندم اشگ حسرت که چرا من انجا نیستم واشگ شوق که چنین برادر با ایمان وارسته دارم به خود می بالیدم حتی ایشان دوره احتیاط خدمت را نیز همان زمان گذراند واعتقاد داشتند که خون من برای خاک کشورم چه ارزش واعتباری دارد وبایست ادمی برای وطن از مرز جان گذشت تا دشمن جرئت نکند به مرز مام تعدی وتجاوز کند روز گار می گذرد و سعادت وشقاوت در قرین اعمال بندگان است ایشان در حال حاضر شاغل دریکی از بانکها هستند که در ساختمان مرکزی آن اشتغال دارند  هنوز نیز روحیه گذشت وجوانمردی واخلاص دارند و خلقیات ایشان با گذشت زمان تغییر نکرده همان انسان متواضع وبی تکلف وخاکی مسلک هستند معمولا انسان ها در طول زمان تغییر می  کنند وسختی ها ومشگلات روحیه انان را تحت تاثیر قرار می دهد گاه هااز خستگی کارو معضلات ومشگلات که شاهد هستند لبخندی می زنند وسری تکان می دهند که این نیز بگذرد ...به یاد شعر مولانا افتادم که می فرماید : رستم از این بیت غزل ای شه وسلطان  ازل / مفتعلن مفتعلن کشت مرا .  خوانسار در نیم قرن گذشته با امروز تفاوت یافته اما اسمان ابی آن  وپاکی هوا و طراوات ونشاط وشادابی همیشگی است گرچه ادمیان می ایند  ومی روند وبه قول شاعر کجارفتند ادم ها ....خوشبختانه امروز  خوانسار بسیار متحول شده یادم هست یادم هست در ایام طفولیت و نوجوانی وجوانی خودم آن سالها که موبایل نبود ومردم قادر نبودند لحظه  ای از حال هم خبر داشته باشند ظهر که از مدرسه خانه می امدم می دیدم که امروز پدرم از محل کار خود که در میدان بهارستان بود به خانه نیامد نددلتنگ می شدم که چرا منزل نیامدند که مادر می گفتند که برای چند روز پدرتان عازم زادگاه شان  شهر خوانسار شدند ان وقت بی تابی من بیشتر می شد که چرا خبر ندادند و چرا مرا با خود به خوانسار نه بردنداما چاره هجران را جز صبر جمیل نمی توان کرد اکنون که سالها از ان زمان گذشته وپدرم پس از موشک باران صدامیان اثاری بیماری رفته رفته در ایشان شدت گرفت وسرانجام پس از چند سال به علت سرطان ریه دار فانی را وداع گفتند هنوزم هم برخی اوقات فقدان پدر را باور نکردم چون پدر برای من مراد ومرشد وپیر طریقت ما بود ما وجود نازنین اورا در قالب پدر مشاهده نمی کردیم او دوست ومشوق همراه ما بود و از او انسانیت وفا، صفا ،گذشت، اخلاص، کمک به همنوع، مروت، وجوانمردی امداد به مظلوم ، رسیدگی از حال دیگران ،یکرنگی،  را یاد گرفتم هیچ وقت در باب دنیا طلبی به زرق وبرق دنیا فریفته نشد وبی وفایی دنیا دلتنگ نشد و همیشه این شعر را می خواندند که بر سر اولاد آدم هر چه آید بگذردو از اینکه دنیا به مراد مقصد شان حرکت نمی کند غصه دار نمی شدندبه قول حضرت حافظ که می فرماید: مجو درستی عهد از این جهان ست نهاد/ که این عجوزه عروس هزار داماد است یا جناب حافظ می فرماید غلام همت انم که زیر چرخ کبود / زهر چه رنگ تعلق ازاد است مر حوم پدرم علاقه خاصی به ایرانگردی وسفر علاقه داشتند وبرایم تعریف می کردند که در روزگار جوانی خود با اسب از خوانسار به حومه تهران امدند در مسافرت ها خیلی خوش مشرب بودند و علاقه فراوان داشتند که زمان نوشیدن چای که در استکان کوچک وگیره (گالش چای ) بود ومعولا یک حبه قند را بسیار ریز می کردند از خاطرات خود با فصاحت وبلاغت خاصی تعریف می کردند که نه تنها برای من بلکه برای مهمانان وحاضرین مجلس جالب بود پدم قد بلندی داشتند و گمان می کنم قدشان ۱۹۰سانت متر بود دارای چشمان ابی همانند اب دریا و صدای مردانه وبلند بود و بسیار آینده نگر و ژرف اندیش بودند خیلی زود نیت افراد را می شناختند وانگار روان شناسی فرد را بخوبی تحلیل می کردند وجامعه شناسی شهرها  را اگاه بودند بامردم فروتن بودند و با عامه واقشار جامعه حشر ونشر داشتند خیلی زود با دیگران آشنا و همصبحت می شدند خوانسار زادگاهشان را بسیار دوست می داشتند و هر وقت انجا می رفتند فاصله یک کیلومتری مسافت را شاید دوساعت طول می کشید تا طی کنند چون همشهری های خوانساری با ایشان سلام واحوالپرسی می کردند وایشان خیلی به شخصیت افراد احترام می گذاشتند وبه جایگاه افراد را بدون در نظر داشتن پست ومقام ومنصب انان احترام می گذاشتند گاه با اقشار عامی وامی چنان خوش وبش می نمودند که ما تصور می کردیم ایشان با او همکلاس بوده پدرم در شهریور ۱۳۲۰ وارد خدمت مقدس سربازی شدند و از شهر خود هجرت نمودند وبرای سربازی به تهران هجرت کردند در ان زمان تعریف می کردند که شهریور ۱۳۲۰ زمان جنگ جهانی دوم بود وارتش بیگانگان در ایران بودند وایشان سربازی را در  مجلس شورای بودندخدمت سربازی که به پایان رسید در نزد مرحوم دهخدا در چاپخانه وکتابخانه  مجلس برای فیش برداری لغت نامه دهخدا به گفته خودشان کارمی کردند وسپس در کتابخانه مجلس و دبیر خانه کارمند مجلس شورای ملی ان زمان که الان مجلس شورای اسلامی بکار مشغول بودند یادم هست در ان ایام در تهران هنوز شاید صد نفر کمتر یا بیشتر تلفن داشتند وشماره های تلفن ۴ یا ۵ رقمی بود ودر محله ما کمتر کسی تلفن داشتند وپدر در طول روز زنگ می زدند منزل یادش بخیر تلفن ما از ان تلفن های قدیمی بزرگ وسیاه رنگ زیمنس بود که خیلی سنگین بود ان زمان برقی دولتی نبود کارخانه برقی به نام فیروز بود که شبها نوسان برق خیلی کم وزیاد می شد و گاه برق کلا تا چند روز قطع می شد وبایست زیر چراغ گردسوز وچراغ های نفتی وفتلیه دار با ان نور کم درس می خواندیم آن زمان هنوز گاز و چراغ گازی واجاق گازی در ایران نبود و در وسط اتاق یک چراغ اعلاالدین می گذاشتند که هم فضا را گرم کند وهم کتری رویش می گذاشتند برای چای و یا قابلمه برای پخت وپز وچقد بایست مراقب بود که گازش آدم را نکشد آن زمان مردم عادت داشتند یک اتاق اختضاص مهمانان بدهند ودر ان اتاق صندلی های جوبی لهستان می گذشتند ویک اتاق مخضوض خودشان واشپزخانه که چراغ های دو یا سه فیتله  روسی بود که یکی مخضوص پخت برنج بود که پلو دم اید و یکی مخضو ص درست کردن خورشت گوشت ومرغ، آن زمان که تعریف می کنم در هر محله ای در تهران قصابی ها دکانشان تا کمر از یک نوع کاشی سبز رنگ درست شده بود و دو سه شقه گاو گوسفند پوست کنده از پا آویزن کرده بودند آن زمان هنوز یخچال در تهران نبود و معمولا تهران را با طا می نوشتند وطهران به معنی طاهران و پاکیزان بوده که طهران تبدیل شده مردم غذا شان به اندازه روزمره خودشان می پختندآن زمان مردم عادت داشتند معولا شبها ابگوشت درست کنند و توی کاسه مسی ودیگ های مسی پلو درست کنند یادش بخیر آن روز گار که که همه چیز رنگ وطعمش فرق داشت ته دیگ های خوشمزه با ضخامت چندمیلمتر در دیگ مسی هنوز برایم جالب و خاطره انگیز است انگار این خاطرات در همین دیروز بوده اما واقعیت این است که سالها گذشته از ان  یادم هست پدرم  گاهی این شعررا  می خوانند که: برو این دام بر مرغ دیگر نه   که عنقار را بلند است اشیانه نه یادم هست آن روز ها در طهران جمعیت شاید یک ونیم میلیو ن نفر جمعیت داشت و مانند امروز چند پارکنیگ وترمینال عمومی نداشت معمولا شرکت های مسافربری در داخل شهر در خیابانهای مختلف بودند وما برای رفتن به شهر خوانسار یا اصفهان می بایست به یکی از این شرکت های اتوبوس رانی بین شهری مراجعه می کردیم البته یادم هست آن زمان در طهران یک فرودگاه داشت وآن هم همین فرودگاه مهر آباد بود که ان زمان هواپیما نمی گفتند طیاره می گفتند که ملخی بود وموتور جت نداشت تهران روز به روز بزرگتر شود ما نیز بزرگ شدیم یادم است خیلی کوچک بودم شاید ۳ تا ۴ سال سن بیشتر نداشتم از نور چراغ نیمه شب بیدار شدم در اتاق مجاور دیدم مادرم که نوه ی ایت الله کلباسی بزرگ هستند  نیمه شب  مشغول غذا خوردن هستند ویک کتاب دعا دارند چیزی از ان می خوانند برایم عجب بود که چرا نیمه شب سحر دارند غذا می خوردند رفتم درون اتاق سرم را روی زانو مادر گذاشتم ومادرم لقمه از غذا در دهانم گذاشتند  انجا بود که با ماه رمضان وروزه گرفتن وسحری خوردن اشنا شدم آن زمان سحر ها هنگام اذان صبح صدای توپ که شلیک می شد به گوش می رسید چون مردم رادیو نداشتند و فقط از طریق صدای توپ متوجه اذان صبح می شدند افطار که می شد چه بساط افطاری وسفره حال وهوای  داشت دم افطاری می رفتم آش رشته در کاسه چینی می گرفتم ان زمان یک کاسه اش رشته داغ  ۵ ریال بود وآن زمان مانندامروز نبود که بروید مغازه مرغی ومرغ بصورت شینستل ویا ران وسینه وغیره بگیریید  بایست به مغازه مرغی می رفتید ویک مرغ زنده در قفسه را انتخاب می کردید سپس سرمی بریدند و همین طور با پر تحویل می دادند تازه بایست مرغ را به خانه می اوریم ومادرمان اب جوش می کرد تا پر های مرغ رابگیرنند خلاصه زندگی امروزی بسیار راحت وروان شده همه چیز به سهولت وبسرعت در اختیارمردم است آن زمان هنوز نوشابه گاز دار یا نبود ویا خیلی کم بود و تازه در ایران کالباس وسوسیس امده بود ولیکن به ذائقه مردم در ان روز گار کمتر خوش می امد مردم بیشتر دوست داشتند که غذا های خانگی با عطر بو وطعم خاض خود را درست کنند   خلاصه افطارهمیشه برایم جذاب بود وجالب و کلی خاطره از افطار در سفر وحضر دارم مردم رسم داشتند افطاری ان زمان چای شیرین با خرما نان ونیر می خوردند واخر شب شام وسحری هم اهمیت داشت آن زمان خانه ما در طهران در حواله  میدان ژاله خیابان شهباز بود که نزدیک به خیابان ناصری بود من دبستان به مدرسه حسینی وسپس مدرسه اقبال ودبیرستان تا پایان سال دوم دبیرستان  اقبال در دوازه دولاب می رفتم یاد همه  معلمان ودبیران ومدیران گرامی باد انهایی که با انان درس داشتم اگر در قید حیات هستند خداوند متعال طول عمر با عزت وسلامت عنایت فرماید واگر دار فانی را وداع گفتند خداوند در کنار حوض کوثر با اولیا دین  خود آنانم را محشور فرماید یادش بخیر نام معلم کلاس اولم ان هاشمی بودند که ان زمان حدود هشتاد سال سن داشتند که در دبستان  اسلامی حسینی در خیابان ناصری خیابان شهباز نزدیک ورزشگاه شماره سه مدسه انجا بود معلم کلاس دوم را متاسفانه فراموش کردم معلم کلاس سوم خانم تشیدی بودند ومعلم کلاس چهارم خانم شهبازی بودند که آن زمان دانشجو دوره فوق لیسانس بودند و معلم کلاس پنچم خانم شاملو وکلاس ششم مدرسه اقبال دبستان اقای پیروز و آقای قوسی نام داشتنداین اقای قوسی معلم علوم یا علم الاشیا بودند اما همیشه بچه های کلاس را دوست همدم خود حساب می کردند اهل بندر عباس بودند وبا زبان ولهجه شیرین صبحت می کردند مدیر دبستان آقای دانایی وناظم مدرسه اقبال اقای به نام فامیلی بودند پدرم ان زمان رئیس ویا معاون انجمن اولیا ومربیان مدرسه در آن سالها بودند  در دبیرستان که امدیم خوب تعداد دبیران بسیار بودند مدیر دبستان ان زمان اقای جناب زاده بودندآن موقع رسم بود شاگردان بایست مو های سر خودشان را نمره ۴کوتاه می کردند ویقه سفید به پشت کت بایست دوخته می شد و ناخن های بایست کوتاه ومرتب بود من چون برخی اوقات در سرمای زمستان دوست نداشتم موهای را با نمره ۴ کوتاه کنم چون سرم یخ می کرد لذا می گذاشتم زنگ بخورد وسپس که بچه ها در کلاس هستند وارد مدرسه می شدم و کلاه زمستانی  سرم گذاشته بودم  که معمولا این مدیر دبیرستان اقبال جناب جناب زاده مرا با نام صدا می کردند که فلانی اول چرا دیر امدی دوم اینکه چرا مو های سرت را با نمره ۴ کوتاه نکردی قطعا از  نمره انضباطت کم می کنم وکم نیز می شد آن زمان در دبستان ودبیرستان اقبال که در دروازه دولاب تهران بود ظهر که بچه ها تعطیل می شدند در وسط خیابان یک پرچم می گرفتند تا بچه ها عرض خیابان را با سلام وصلوات و دور از خطر طی کنند یادم هست برادرم خیلی علاقه داشت که پلیس مدرسه باشند و لباس مخصوص داشتند و نام بچه ها که در زمان عبور از خیابان صف را راعایت نمی کردند یادداشت می کردند و کلی بچه ها کلاس می امدند پیش ما سفارش که فلانی به داداشت سفارش مارا کن که نام مارا خط بزند و به عنوان اینکه نظم را رعایت نکردیم ننویسدما هم می گفتیم ولی اخوی ما در کارش جدی بود وتوصیه وسفارش را نمی پذیرفت .البته در دبیرستان هم صبح دبیرستان می رفتیم و برای نهار تعطیل می شدیم ومجددا ساعت ۱۴کلاس برقرار می شد .  سپس منزلمان از ان منطقه حوالی میدان ژاله و خیابان شهباز عوض  شد و در خیابان ولی عصر فعلی خیابان توانیر رفیتم . ُآن زمان  در خیابان ناصری خیابان  شهبازدر  ایام تولد ومیلاد امام زمان حضرت مهدی موعود ( عج ) مراسم آذین بندی وچراغان بقدری جالب بود که باور کردنی نیست خوش بختانه  هنوز هم این مراسم مانند گذشته در انجا برگزار می شود که به همت اهالی محل ومسجد مراسم با شکوه تر از گذشته می باشد خوب صبحت اصلی ما در خصوص خوانسار بود اما خاطرات خوانسار با سایر شهر ها و گذشت ایام آن چنان قرین شده که تفکیک نمودن انان کاری مشگل به نظر می رسد من در تهران در کودکی نوجوانی وجوانی دوچرخه داشتم و خیلی کوچه ها وخیابانهای محله مان را می رفتم از خیابان شهباز خیابان مسعود، خسرو پرویز، اطائبی، سر حدی ،نادری، ورزشگاه ، سه راه  شکوفه ، جابری ، ۴۰۰ دستگاه ،کرمانی ،سبزی کاری و بسیاری از محله های خودمان را طی می کردم البته آن زمان هنوز طهران انقدر بزرگ نبود مثلا کارخانه برق دولتی در میدان ژاله بود ومجلس شورا در میدان بهارستان وخیابان شاه ابادکتابفروشی ها بودند که هنوز هم هستند عمری ادمی مانند برق وباد می گزرد به قول قدمی ها عمر ماننداقتاب تموز است یا مانند یخ که زود از بین میرود یادم هست سالی که می خواستم دپیلم بگیرم حوزه امتحانی مانند نزدیک پارک کشاورز در بلوارکشاورز یا کریم خان  بودکه ان زمان به نام سر آب کرج یا بلوار الیزابت می گفتنداین پارک لاله بسیار زبیاست در تهران برای پیاده روی صبحگاهی  وایام جمعه بسیار خوش هوا است و جزئ پارک های خوب تهران تلقی می شود یادم هست روز های امتحانی ساعتها در آن پارک با هوای مطبوع  کتاب بدست راه می رفتم و درس را مرور می کردم البته محل اصلی درس خواندنم پارک ساعی بود که روز گار ایام نوجوانی و جوانی برای درس خواندن گذشت به قول خواجه نصیر الدین طوسی می فرماید :لذات دنیوی همه هیچ است نزد من / به غیر شب درس روز مطالعه  نیست مرا /خلاصه درس خواندن ویاد گرفتن ومطالعه نمودن بسیار صفت عالی است هرگز یادم نمی رود آن ساعتها که میرفتم کتابخانه ملی در خیابان ۳۰ تیر یا کتابخانه مجلس شورای اسلامی در میدان بهارستان همیشه از بوی کاغذ کتاب در کتابخانه احساس وجد وشادمانی می کردم و بهترین اوقات زندگی به نظرم ساعتهایی بود که در کتابخانه یا کتابفروشی برای خرید کتاب می گذشت به راستی خواندن کتاب هنر است وهنر کتابخوانی از محاسن هر فرد می تواند باشد به نظرم هر پدر ومادر اولادهای  خودر اخیلی دوست  دارند ومن این تجربه دارم که والدین شدن بسیار عالی است ولی من یک احساس دیگر را در ردیف احساس فرزند داشتن می دانم وآن این است که فردی صاحب اثر وکتاب باشد ونویسنده کتابی باشدبگذریم  اما از صبحت اصلی دور نشویم یادم هست زمانی به خارج کشور رفته بود اما هرگز هیچ کجا وطن نمی شود  وطن هویت اعتبار مقام ومنزلت ادمی است برای همین پس از مدتی که بازگشتم رحل اقامت در وطن افکنم و سرمه خاک وطن را توتیای چشمانم نمودم   عجب روزگار می گذرد یادم هست که در گذشته برف های سنگین که در خوانسار یا تهران وسایر شهر می بارید خیلی مشگل ساز تر از امروز بود ان زمان کلی توی برف وسرما ولیز خوردن وزمین خوردن برفی شدن سر ما خوردگی خودمان را هزار مشگل می رسانیم مدسه آن وقت معلوم می شد که مدرسه تعطیل است اما این روز ها کافی است بچه مدرسه رو ها به شماره که اعلام شده پیام کوتاه ارسال کنند تا مطلع شوند مدارس به علت برف بسته شده یا خیر یادم هست در دوران دبستان شاید کلاس ۵ یا۶ ابتدایی بودم گلودرد شدید گرفتم دوست داشتم دائم بخوابم مادرم که دیدند شدیدا مریض هستم به پدرم گفتند که فلانی سرما خوردگی ساده نگرفته وتصور می کنم شدیدا بیمار شده پدرم مرا نزد مر حوم دکتر حسن اهری از اطبا حاذق تهران که مطب ایشان در خیابان آشیخ هادی بود بودند ایشان گفتند که دفیتری گرفته وبایست این دارو آمپول فورا به او تزریق شود وگرنه تا شب از بین خواهد رفت آن زمان یک داروخانه شبانه روزی تازه در طهران بازشده بود ودر خیابان تخت جمشید ان زمان یا انقلاب فعلی  رفتیم و دارو را گرفتند وبه یکی از بیمارستان های خوب طهران رفیتم و خلاصه الحمدالله پس از چند ساعت از مرگ قطعی نجات یافته بودم خدواند روح بزرگ واین پزشگ اطفال دکتر حسن اهری را غریق رحمت نماید ایشان دریکی از سفر ها که عازم خارج کشور بودند دچار سکته مغزی می شوند که بلافاصله هواپیما به فرودگاه تهران بازگشت می کند ولی این پزشک مهربان به دیار معبود مهربان تر از خود شتافته بود بله عمر به سرعت می گذرد انگار همین دیروز بود این خاطرات که تعریف کردم رخ داده بود امروز هوای تهران بشدت سرد و ابری و زمستانی شده تهران که در دامنه کوه واقع شده انقدر سرد کرده همین خوانسار الان بشدت سرد تر از تهران است یادم هست ان زمان که منزل عمه فاطمه بیگم در بالای ده خوانسار می رفتیم سقف خانه از چوب بود ومن همیشه سقف چوبی که تنه در ختان بصورت افقی بکار رفته علاقه خواست داشتم چقدر در اینجاتهران  خانه با سقف آهنی فلزی و بتومه آرمه رفته دل آدمی در لابلای این آپارتمان ها خسته وملول می شود به قول شاعر ما از زر شدن پشمان شدیم مس شویم خلاصه خوانسار آن زمان سقف خانه هاش چوبی بود بود ونرده جلوی پنجره از جنس چوب ودر های ساختمان را از جنس چوب قطور بود که بچای زنگ ایفون تصویری و غیر دو فلز روی درب نصب می شده یکی طرف راست درب که مخضوص آقایان بود و صدای بمی داشت وطرف درب چوبی یک فلز نازک بصورت تقربیا گرد تعبیه شده که صدای درب کوبیدن آن نازک تر بود ومعلوم می شده فردی که درب را می زند مرد است یا زن برای اینکه اهالی خانه متوجه شوند بعد از ورود به ساختمان درون یک دهلیز تاریک یا راهرو بود که بعدش وارد حیاط می شد معماریان نقشه خانه را طوری طراحی کرده بودند که فرد تازه وارد از دالان ودهلیز تاریک به محض اینکه وارد حیاط می شد نور مستقمی خورشید در چشمش می افتد که قادر نبود خوب اطراف را مشاهده کند عمدا این روش را در قدیم تعبیه کرده بودند که اگر زنان در داخل حیاط مشغول رخت شتتن و کنار حوض بدو ن حجاب چادر بودند وداشتند کار می کردند  تازه وارد به علت شدت نور قادر به دیدن محیط اطراف نمی شد این سبک معماری قدیم در تمام شهر های ایران رواج داشت خانه های قدیم یک حال وهوای دیگر داشت وبا خانه های امروز بسیار متفاوت بود یادم هست در خوانسار قدیم بجای دود گازوئیل ماشین و آلودگی هوا بوی مطبوع پونه و گیاهان خودرو وکوهستانی همه جارا پر کرده بود وبجای سر صدا  شهر ها ان زمان خوانسار از صدای دلنشین مرغان و پرندگان پر بود. دوست بزرگواری دارم که می گویند: تهران را که بی خودی  اقامحمد خان قاجار پایتخت نکرده چون هوای بهاری طهران  کم از شیراز و  اصفهان نیست بله البته تهران هوای ان در ایام نوروزی واقعا خوب است .خوب داشتم از شهر خوانسار می گفتم به راستی کشور ما ایران مناطق بسیار زبیای برای ایرانگردی دارد که می شود روز ها هفته ها ماهها وسالها در اطراف واکناف ایران گردش کرد اداب رسوم وفرهنگ هر خطه از کشور ما واقعا بی نظیر است از صنایه دستی وسوغات هر شهر گرفته تا محصولات کشاورزی انجا تا اثاری وابنیه باستانی انجا گرفته تا بازارهای و مسجد جامع هر شهر حکایی دیگر دارد من برخی اوقا که به خوانسار می روم ومی رفتم تصور می کردم که از عصر صنعت و دود ترافیک وسر صدا به یک خواب رویایی رفتم خوشا به سعادت انانی که در روستا  وشالیزارها  ومزارع در گوشه واطراف ایران زندگی می کنند رنگ سبز درختان بوی نم باران درختان سر به فلک کشیده هوای تازه وسالم ونشاط آور روحیه انسانها به وجد می اورد یادم هست در گذشته دور در یکی از سفرها به انجا ماست با شیر بز و خامه وعسلی دلپذیر توسط یکی از اقوام پدری  در باغات انجاپذیرایی نمودند که هنوز طعم ان ماست وعسل را پس از گذشت چند دهه در خاطرم هست                                                                       

                     

 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 21:50  توسط سید شهرام ابهری |