X
تبلیغات
خانه ابهری ها در خوانسار (یاد یار)
یاد پدر به روایت سیدشهرام ابهری

           وبلاگ یاد یار مهربان آید همی 

این وبلاگ در خصوص  خوانسار خطه خوبان و خاطرات  خوب خوشی خاندان پدر بزرگوارم مرحوم سید عباس ابهری خوانساری است آن زمان که همگی فامیل از پدر بزرگوارم وعمه ها وبرخی  عموهایم  وسایر خویشان نسبی وسببی در قید حیات بودند 



من در شهر تهران در نیمه شب جمعه یک شب سردپایپزی و بارانی ۱۲مهرماه 1336خورشیدی  به سال قمری ۹ربیع الاول متولد شدم لیکن مرحوم  پدربزرگوارم  متولد شهر خوانسار بودندو ارادت خاصی به شهر خوانسار داشتندودر تمام طول عمر شریف خود مرتب در طول ماه یا فصل حتماسری به شهر خوانسار می زدند، در گذشته مردم کشور مان با نام شهر خوانسار آشنا نبودند و بایست برای معرفی این شهر می گفتم شهری در اطراف اصفهان که از نجف آباد وفریدن می شود به خوانسار رفت یا از طریق قم دلیجان  گلپایگان جاده موته به شهر کوچکی به نام خوانسار رفت و من خوانسار را از ایام طفولیت می شناختم چون در طول سال بخصوص در ایام تابستان که تهران هنوز کولر وجود نداشت وما مجبور بودیم در فضل  تابستان در حوض خانمان شنا کنیم  تا قدری هوای گرما تابستان تهران را تحمل کنیم آن زمان حتما برای تغییر اب وهوا به شهر خوانسار به سیر وتفرج می رفتیم  نمی دانم مخاطبین با نام شهر خوانسار از چه زمان اشنایی دارند  انجا را از عسل مصفا و گز انگبین و باقلوای  شیرین و سوغات مختلفی که دارد خیلی ها می شناسند تقربیا از شهر گلپایگان حدود یک ربع  با ماشین راه است خوانسار در دامنه کوه های بلند زاگرس واقع شده واب وهوای کوهستانی دارد وتابستان های خنک و هوای بهشتی دارد تقربیا هوای آنجا به درکه  که اطراف تهران می باشد  شبیه است از دود سر وصدا والودگی صوتی الودگی هوا خبری نیست مردمش به لهجه محلی صبحت می کنند البته به نظرم نسل گذشته انجا بجای لهجه وگویش خودشان به زبان خاصی صبحت می کردند ومن هرگز با ان زبان نمی توانستم صبحت کنم ولی متوجه زبان انان  می شدم مردمش سخت کوش و فعال وپرکار  هستند زمستان های پر برف و سرمای شدیدی دارد و تقربیا فصل سرما از ابان تا اخر فروردین در انجا ادامه دارد ان ایام که من می خواهم خاطرات طفولیت را بگویم ان زمان خوانسار برق  وگاز شهری ومخابرات و اب لو له کشی وخدمات شهری واینترنت وغیره  نداشت مانند باجه پست بانک هتل و غیره نداشت وما در منزل جد پدر مان که اکنون به میراث  فرهنگی انجا را رونق داده و تعمیرات اساسی نمودند مبدل شده   


                                                    2 درآن  روزگار جد پدری منظورم پدر پدرم به نام مرحوم  حضرت آیت الله  حاج سید محمد باقر ابهری خوانساری از علمای خوانسار بودند  یک خانه و عمارت قدیمی داشتند و سقف بنا از چوب درختان تبریزی بود عمارت قدیمی که قدمت ان به  300 تا 400 سال پیش می رسد  در دوطبقه بود یک مطبخ بزرگ  داشت که ان زمان در این عمارت شاید ۴۰ تا ۵۰ نفر در ان ساکن بودند همگی با هم زندگی می کردند چه صفای داشت برای آشپزی از هیزم و چوب های جنگلی استفاده می کردند بوی چوب سوخته وهیزم و دود ابی رنگ از مطبخ این خانه نشان از رفت امد ساکنان آن خبرمی داددر آن زمان مردی مومنی به نام مشدعباس و خانمش جانجان خانم بودند که در این خانه سالهای متمادی زحمت فراوان کشیدند انشالله خداوند روحشان را شاد کند الهی آمین   در این عمارت حوض بزرگ سنگی در وسط آن داشت که فواره از جنس سنگی داشت که صدای شرشر آب زلال  وخنک آن هنوز در گوشم ترنم دارد سبک بنا به شکل مستطیل بود و هر ضلع ان دارای چند اتاق بزرگ داشت که پنجره های آن همگی چوبی بود  گلهای انجا از  لاله های واژگون و ختمی و عباسی وشاپسند وگل رز بود و کلی مرغ وخروس وجوجه برای خودشان جولان می دادند یک اصطبل در زیر زمین عمارت وجود داشت که نشان می داد جای نگه داشتن اسبان و قاطر ان بود  در بالای پشت بام کاهگلی. آن هنوز بوی نم کاه آنرا پس از چندین دهه به مشامم می رسد و سوراخ های کوچکی در اطراف ستون های عمودی ان تعبییه شده بود که کبوتران در انجا لانه داشتند کف حیاط از سنگ فرش خاصی داشت و پنجر ه های ان از جنس چوب ومشبک بوده که اشکال مختلف هندسی در ان کار شده بوددر طبقه فوقانی این عمارتی که با پله های تنگ ومارپیچ به طبقه فوقانی راه داشت یک حیاط کوچک  در طبقه دوم داشت وشاید سه اتاق بزرگ و دستشویی و جود داشت که ظاهرا برای مهمانان  ومسافران تدارک دیده شده بود این بنا که در عصر قاجاریه بنا شده بود توسط معماریان زبده وچیره دست اصفهانی ساخته وپرداخته شده بود که مرحوم پدرم برایم تعریف می کرد که مرحوم پدرشان که از علمای مشهور خوانساربه نام مرحوم آیت الله حاج  سید محمد باقر ابهری خوانساری بودند علاقه خاصی در ساختن این عمارت داشتند واین عمارت چندین  سال به طول انجامید تا به توان محل سکونت خود وفرزندان ونوه های خویش باشد ...واکنون قبر مرحوم پدر بزرگم در همان شهر خوانسار می باشد که روی ان سنگ مرمری زردرنگ بزرگی  قراردارد که شجره نامه اجداد مطهرشان که  نسب شان به  امام موسی کاظم می رسد حک شده البته مقبره اجداد پدریم برخی دارای بقعه در این شهر واطراف ان است یادم هست در عهد خردسالی زمانی با مرحوم پدرم به جایی رفتیم چون کم سن و سال بودم هنوز قبرستان را با مکانهای دیگر نمی توانستم تفاوتی بگذریم دیدم اتاقی کوچکی  هست که درب انجا بسته و دیوارش از کاشی کاری ابی رنگ نقوش زبیایی دارد که پدرم گفتند اینجا قبریکی از اجداد شان است گفتند مر حوم حاج اقا سیدحسین  نسل هفتم خاندان ابهری های خوانساری ... انجا بود که با واژه های سید اشنا شدم که روحانی ها که عمامه مشکی دارند از نظر نسب به سلسله سادات وخاندان رسالت منسوب می شوند گفتم که چرا شما عمامه ندارید مگر سادات نمی باشید گفتند چرا از سادات هستم اما روحانی نیستم در ان سن وسال برایم تفکیک این موضوع ممکن نبودکه منظورشان چیست

                                                 

      3 اکنون خوانسار به جهت خوش واب وابودنش  در فصل تابستان  میزبان بسیاری از هم وطنان عزیز می باشد که از شهر اصفهان وتهران قم اراک محلات خمین به انجا می ایند طول فصل بهار وتابستان تقربیا از اردبیهشت است تا اواخر شهریور و از ان زمان به بعد  بسرعت هوا رو به سردی می رود هنوز بوی تازه یونجه علف کوهی وپونه وصدای گاوهای شیره ده که در کوچه باغ های خوانسار جولان می دهند را می توانم درک کنم در خوانسار یک بازار قدیمی داشت که این روز ها متروک ومنسوخ  شده  وجای ان در مکان دیگر بازار بهتری ساخته وپرداخته شده چند سال پیش در خوانسار سیل شدید  امد که هنوز مردم انجا از ان با نام  حادثه یاد می کنند خوانسار دارای درختان سر به فلک کشیده تبریزی فراوانی دارد هوای آنجا بقدری با طراوات و نشاط اور است که در ط.ول عمرم هوای به طراوت وشادابی و نشاط خوانسار ندیدم  و محصول میوه جات انجا بیشتر  البالو گیلاس گردو بادام سیب وسایر سبریجات ومیوه جات مناطق کوهستانی است  من هر وقت  آن زمان در ایام طفولیت از تهران به اتقاق والدین و برادرم عازم خوانسار می شدیم بعد از ساعتها در اتوبوس های قدیمی که خستگی سفر را چند برابر می کرد  از طریق گذشتن از گرمای شدید شهر قم و گلپایگان به خوانسار وارد می شد هوای مطبوع وخنک و فرح بخش که از پنجره اتوبوس به صورتم می خورد را فراموش نکردم شاید بهترین خاطرات به عصر روزگار طفولیت گذشت آن زمان همه عمه هایم و اکثر عموهایم ساکن خوانسار اصفهان تهران بودند و فرصت دیدار می شدتا در طول تابستان به اتقاق خانواده شان به زادگاه پدریشان وارد می شدند و این قوم قبیله خونگرم کلی حرف ها داشتند که باهم نقل کنند و بحث شیرینشان نقل ونقل محفل خانه خوانسار بود

                                                                                          4 افسوس افسوس که افسانه سرایان همه خفتند/ اندوه اندوه  که اندوه گساران همه رفتند/یادش بخیر آن روزگار که صبح به باغ جوزیچه می رفتیم الان اکثر این خانواده بزرگ یا عمرشان به سر آمد وکوچ کردند واز این خاکدان دنیوی گذشتند وبه دیار باقی ومعبود یکتا شتافتند ویا برخی مهاجرت به خارج کشور ویا شهر های دیگرکشورمان نمودند همه عمو ها وعمه ها  به سفارش پدرشان اهل علم وعمل بودند وهستند برخی در کسوت قاضی وقضاوت وبرخی در کسوت شغل انبیا معلمی و دبیری مشغول بودند همگی انان افراد خوشنام مومن متعهد وباا هل بیت پیامبر علاقه وافر داشتندمرحوم پدر برزگم  بسیار به اولاد خود سفارش نموده بودند که سعی کنید در امور مصدر ومنصب نباشید وبه مال وجاه ومقام دنیا دلبستگی نداشته باشید این مطالب را خودم در عنفوان کودکی روزی یادداشتی به خط قلم ودوات دیدم که از امضائی آن متوجه شدم مرحوم پدربزرگم بودند که به فرزندان توصیه های مختلفی را نمودند عمه هایم بسیار نازنین ومهربان و دلسوز بودند یکی از عمه هایم زمانی که به خوانسار از ایام کودکی می رفیتم می دیدم که از نظر سیما وقد وقامت شیبه مرحوم  پدرمان است وآنقدر قربان وصدقه و محبت ونوازش واحترام می گذاشت که من تعجب میکردم که در این شهر کوچک با این فاصله مکانی چطور انسانی انقدر شریف ونازنین است از جنس فرشتگان  و چقدر مارا بخوبی می شناختند شوهر ایشان نیز مرد بسیار خوب وخونگرم بودند وهر وقت منزل ایشان می رفتیم صبحت شکار و تفنگ و برف وگرگ و روباه وشغال و خرس خوانسار مطرح بود شبها برای رفتن به حیاط عمارت خانه عمه وشوهر ایشان از فانوس های که امروزه نیز وجود دارد استفاده می شد پسر عمه بسیار مهربان و خونگرمی داشتم ودارم که انشالله همیشه سالم باشند که ان زمان اوقات فراغت در خوانسار باایشان خاطرات فراوانی داشتیم بسیار مهمان نواز و بذل گو بودند وهستند ایشان در حال حاضر دبیر دبیرستانهای تهران هستند وبه تدریس شیمی مشغول هستند وبسیار در کار خود دلسوزی دارندو دلشان می خواهد که  تمام دانش اموزان خوانسار  خیلی خوب مطالبی که ایشان تدریس نمودند یاد بگیرند خوشبختانه به نیت خیر که ایشان دارند فرزندانشان همگی اهل علم ودانش هستندوتحصیلات دانشگاهی دارند  یادش بخیر آن زمان که همه اقوام پدری همگی در قید حیات بودند  البته به نظرم مردم تا والدین انان در قید حیات هستند اوقات بسیار خوشی دارند و زمانی که این عزیزان به سرای جاودانه هجرت می کنند تازه مقام ومنزلت انان بیشتر معلوم می شود  یادم هست معمولا ان ایام در طول جاده ها هنوز خوب اسفالت نشده بودند ودر یکی از سفر ها که د اشتیم به اتقاق خویشان از خوانسار عازم تهران بودیم اتوبوس ما به علت  ترکیدگی لاستیک وخارج شدن چرخ آن اتوبوس از مسیر اصلی منحرف شد و کاملا واژگون  شد و مرحوم پدرم یادم هست که دستمالی به دست خود بستند وشیشه اتوبوس را شکستند و به اتقاق بقیه سر نشینان را خارج نمودندو خوش بختانه ان حادثه تلفات  جانی نداشت دست مادرم دچار آسیب شد وبقیه فامیل  نیز اسیب های جزیی دیدندکه بخیر گذشت       

                                                                                                   

     5 شاید چون همیشه اهل ذکر بودند از این حادثه جان سالم بردند البته هیچوقت ان حادثه  را فراموش نمی کنم چون به طرز معجزه اسایی همه سالم ماندند مردم خوانسار بسیار پرکار پرتلاش اینده نگر مهربان مومن واعتقادات مذهبی قوی دارند این شهر زادگاه ایت الله العظمی سید محمد تقی خوانساری بزرگ که نماز باران ایشان در زمان جنگ جهانی زبان نزد عامه می باشد ومرحوم ایت الله العظمی احمدخوانساری که در حرم حضرت معصومه دفن شدند می باشد که با این بزگواران قوم خویشی نسبی نیز داریم  یادم هست در ایام طفولیت روزی به سر چشمه خوانسار رفتیم البته آن زمان سبک انجا با ا مروز کلی عوض شده صدای جریان اب که به تخته سنگ می خورد آنقدر بلند بود که شاید تا چند متری هیچ  صدای دیگر نشینده نمی شده انجا چشمه های جوشان با اب سرد وزلال داشت که من بی اختیار دوست داشتم از این آب گوارا به  سر وصورتم بزنم الحق خوانسار خطه زبیای از یک بهشت خدا در اینجاست شایان ذکر است خوانسار امروز کلی با گذشته تغییر یافته و امکانات فراوانی دارد شاید به جرئت بشود گفت انچه در شهر ها وجود دارد در این شهر کوچک وجود دارد راستی من در تمام عمر مراسم سوگواری حضرت سید الشهدا امام حسین با عظمت تر از شهر خوانسار ندیدم عملا این شهردر ایام سوگواری تصور می کنی روز بعد از واقعه عاشورا است اوج تصویر سازی از مراسم انجا حیرت انگیز است      

                                                                                          

          6  و مردم گروه گروه از شهر های دور ونزدیک وارد می شوند وکاروانی از شتر واسب با بچه ها که لباس عربی پوشیدند در ان صحنه تماشا می کنی که بی اختیار اشگ از چشمان هر بینده حلقه می زندکه یادواره شام غربیان حضرت امام حسین است  دستجات عزاداری با اشعار مذهبی وصفوف منظم ومرتب به حرکت در می ایند واین عشق وعلاقه مردم مذهبی خوانسار  واردات انان را به حضرت سید الشهداواهل بیت پیامبر اکرم ص را نشان می دهدعجب وفا وصفای دارند مردم خوانسار آنقدر خالصانه گریه می کردند در عزا حسین که تصور می کنی انجا کربلا است و تماشای این مناظره تا مدتها که از سفر خوانسار باز می گردیم در ذهنم تداعی می کند و انگار خودم در دقایقی پس از واقعه عاشورا  را دیدم یاران امام حسین که باو به شهادت رسیدند واهل بیت حرم حریم خدا که به دست ناپاکان اموی خیمه انان طمعه اتش شد این تصاویر خودش سبب میشود که همه ساله بیعت با حضرت سد الشهدا کنیم واجر این سوگواری با امام حسین باد در شهر خوانسار وحومه  روستایی در نزدیکی ان هست که قالی های به نام ویست بافته می شود و معمولا شما در منازل اهالی خوانسار که در سایر شهر هادیگر  نیز مهاجرت نمودند قالی ویست را که طرح و سبک خاصی دارد را می توانید پیداکنید من شخصا علاقه خاصی به این سبک بافت  قالی دارم چون جنس  بافت رنگ ونقوش ان شاد و محکم است ورنگ آن ثابت است و باگذشت زمان کمتر پوسیده می شود و در اتاق خودم قالی از جنس خوانسار دارم نه توانسنم خاک خطه خوانسار را زیر پای داشته باشم ارمغان از گل وگیاه ودست زحمت کشان خوانسار در قالی بیانگر اصالت هویت و بوی وطن است     

                                                                   

                              7                 خوانسار در حال حاضر از نظر تولید عسل مقام  خوبی را در کشور دارا است و عسل خام  وعسل با موم در انجا به وفور یافت می شود شیشه های عسل در پشت ویترین مغازه ها که به رنگ طلایی خوش رنگ است نظر همه را جالب میکند واز دور تصور می کنی مغازه طلافروشی است اما نزدیکتر که می شوی مشاهده می کنید که از طلا زیباتر خالص تر  است خوانسار به جهت زمستان های سردو پربرف کندو داران بایست زمستان ها زنبور های عسل را به نقاط گرم به برند و ییلاق و قشلاق کنند طعم مطلوب عسل خود هدایت از عطر گلهای های است که زنبور ها از ان گلها خوردند خوانسارمحله های قدیمی داشت که برخی به امور زمان دستخوش تغییر شدند وبرخی هنوز باقی هستند  از جمله: محله رئیسون، بالا ده  هلال احمر، خیابان امام خمینی ،باغکل  ،گلستان کوه،مقبره بابا ترک مقبره   سر چشمه ،امام زاده و.........  در خوانسار یک هتل قدیمی وجودارد که در داخل میدان واقع شده و مسافران را در طول سال پذیرایی می کند هوای خوانسار در زمستان به زیر صفر می رود وبرف ویخبندان شدید می شود ودر تابستان هوای خنک دارد که می شود که نیاز به  پنکه وکولر ندارد وجه تسمیه نام خوانسار برخی می گویند خوان +سالار= خوانسار برخی نیز خوان +سار= خوانسار تعریف نمودندیعنی مکانی که چشمه سار است  قدمت این شهر را برخی بسیار قدیمی دانستند که قبل از ظهور اسلام می دانندالان در خوانسار مدرسه دبستان راهنمایی دبیرستان دانشگاه پیام نور وجود دارد چون مردم انجا علاقه وافر به علم وتحصیل دارند یادم هست در یکی از مصاحبه های مرحوم شهید رجایی که از تلویزیون بخش شد ایشان گفتند که مدتی در خوانسار به شغل دبیری اشتغال داشتند دوتن از عموهایم در خوانساربه شغل تدریس مشغول بودند یادم هست در ایام موشک باران که صدام تهران را به موشک بسته بود در اسفند سال ۶۶ و فروردین ۶۷ خانه ما در توانیر  کوچه خسر وشیرین در اطراف ان مورد اصابت موشک واقع شد وما مجبور شدیم با خانواده به خوانسارهجرت کنیم آن سال نوروز سرما شدیدی در خوانسار بود وما در منزل جد پدرمان ساکن شدیم این هجرت اجباری که بیش از دوماه ونیم به طول کشید شناخت من از شهر خوانسار بیشتر شدیادم هست ان روز ها بسیاری از خوانساری ها که سالها مهاجرت به تهران نموده بودند در آن ایام از  شهرهای مختلف   وتهران از بلای اسمانی صدام یکباره به خوانسار امدند وجمعیت آنجا شاید چندین برابر زمان عادی شد حتی در سرچهاره راه انجا ترافیک سنگین از خیل ماشین ها شده بودکه همگی نمره شهرستانها دیگر داشت  و خیلی ها که سالها یکدیگر را ندیده بودند زمانی خوبی برای تجدید دیدار شد خوشبختانه در طول این چند ماه شهر خوانسار از حملات ناجوانمردانه موشک باران به انجا در امان بود در طول این اقامت ما موفق شدیم بسیاری از فامیل را ملاقات کنیم ودر خصوص موضوعات مختلف به بحث وتبادل نظر وهمفکری وصله ارحام در حقیقت بود  از جمله یکی از عموهایم که بزرگ خاندان ما هستند وعمرشان باعزت وطولانی باد که ایشان دکترای حقوق از انگلستان فرانسه دارند واستاد دانشگاه ومستشار دیوان عالی کشور بودندکه الان بازنشسته شدند  و سالها به کار تدریس وتحقیق مشغول بودند وتالیفات مختلفی از جمله فقر زدای در قران ودیگری سی سال خاطرات در دادگستری را به زیور چاپ رسانید ایشان مردی دانا اهل علم عمل متقی دنیا دیده خداترس مهربان هستند و ساکن تهران می باشند که مقارن جنگ جهانی دوم از شهرستان به تهران امدند تا در کنکور پزشگی شرکت کنند لیکن دست تقدیر قلم دیگری برای ایشان رقم زده بود وبه رشته حقوق ثبت نام نمودند این عموی بزرگوارم همیشه در هر نوبت که حقیر توفیق زیارت ایشان به صورت حضوری ویا تلفنی دست  می دهد معمولا حال تک تک افراد فامیل را سئوال می کنند و با اینکه سن ایشان متجاوز از نود سال شده خوشبختانه حافظه بسیار قوی دارند وبرخی اوقات از خاطرات گذشته خود که بسیار شیرین وشیندنی است نقل می کنند که مایه مباهات هست که انسانی می تواند بدین درجه وارسته وعارف مسلک و مومن باشد واهل سیم زر زرق وبرق دنیا نبودند  و در تمام احوال خدا را حاضر وناظر برامور می بیند انشالله خداوند تبارک وتعالی این وجود نازنین وارزشمند را از اسیب وپوسیدگی زمان در امان نگه داردعموی دیگری در شاهین شهر اصفهان دارم که ایشان نیز در جهد وتلاش وخودسازی وتزکیه نفس وتهذیب واخلاق حسنه بسیار کارنامه در خشان دارند یادم هست چند سال پیش صبیه ایشان دار فانی را وداع گفتند و همه ما سوگوارو مات زده بودیم ونگران حال عمویم بودیم اما دیدم آن همه عبادت وقران و اتکال به خدا باعث شده ایشان را انقدربا روحیه  قوی باشند که حتی مرگ فرزند لحظه در عبادت وعرفان وعمل این مرد کاسته نشد وایشان مانند کوه استوار در برابر این طوفان دیدم فرزندان ایشان نیز مانند خودشان بسیار انسانهای مومن ومتعهدهستند یادم هست برخی اوقات  با پسر عموی به انام اقاسید مجید ابهری در خصوص نهج البلاغه وفرمان حکومتی که حضرت علی به مالک اشتر داده  بودند به بحث وتحلیل می پرداختیم اما از موضوع اصلی دور نشویم در گذشته دور مردم شهرهای  کوچک بزرگ بیشتر رادیو گوش می کردند چون می خواستند از اخبار وسایر برنامه ها رادیو مطلع شوندچون ان زمان هنوز تلویزیون موبایل ماهواره ورسانه ها مانند مجلات و روزنامه ها خبری نبود مردم خوانسار نیز مجبور بودند ان سالهای دور برای دوا ودرمان دکتر به شهرهای بزرگ مانند اصفهان یا تهران بروند شهر خوانسار با توجه نزدیکی شهر گلپایگان می تواند اینده خوب تری داشته یاشد ایام سوگواری حضرت سید الشهدا که میشود تمام اقوام رهسپار خوانسار مرجع و وملجا خود می شوند . برادرم نیز به انقاق همسرشان وسایر خویشان نسبی وسبیی عازم اراک محلات وخوانسار می شوند و به جمع عزاداران انجا می پیوندند . برادرم علاقه وافر به سفر ومسافرت دارند وهمیشه دوست دارند این ایام در مکانی باشند که تقربیا تمام فامیل را زیارت کنند وصله رحم نمایند فاصله چندانی بین اراک و خواسنار محلات خمین گلپایگان نیست احیر شیندم به دعای خیر اهالی خوانسار دانشگاه اصفهان یک شعبه در خوانسار ایجاد نمودند ورشته ریاضی در انجا دارد که این اقدام وزارت علوم تحقیقات وفناوری را به فال نیک می گیریم و انشالله در توسعه کمی وکیفی و تقویت کادر هئیت علمی دانشگاه خوانسار افزایش یابد  انشالله دعای خیر تمام خوانساری ها در ایام محرم ودهه اول که در جمع کثیرشان در خوانسار حاضر میشوند با دعای خیر آنان این شهر دین پروردر توسعه پایدار کشور وارتقای فرهنگ تشیع پر توان تر از گذشته باشند       

                                                                                                 

     8 چون شهر گلپایگان در حال حاضر به یک قطب اقتصادی  وکشاورزی بزرگ در کشور مبدل شده و این برای همه خوانسار ها سبب مباهات که شهر همسایه آنان گلپایگان به سرعت به یک شهر مهم کشور تبدیل میشود فاصله مکانی خوانسار وگلپایگان حدود ۱۵ دقیقه است ودر طول راه مزرعه های مختلفی را مشاهده می کنید که گاو های شیرده فراوانی مشغول یونجه خوردن هستند که رنگ های سیاه وسفید گاوه ها وهوای مطبوع و بوی تازگی علف های مزارع نشاط و وشادابی به مسافران می دهد شهر خوانسار از طریق فریدن ونجف آباد نیز به اصفهان متصل می شود یادم هست سال های بسیار دور شاید چهل و شش سال پیش که یکی از  عموهایم آن زمان در شهر فریدن -داران  قاضی بودند این عمویم سالهاست که در شهر اصفهان ساکن هستند و قاضی دادگستری بودند واکنون بازنشسته شدند و دوتن از فرزندان این عموی بزرگوارم در خارج کشور ساکن هستند اما ارتباط انان با خانواده قطع نشده یادش بخیر هر موقع مرحوم پدرم با ما و خانواده به اصفهان می رفتیم در دوران کودکی ونوجوانی وجوانی در خانه ایشان چند روزی ساکن بودند وتمام عموهایم با خانواده برای دیدن پدرم همگی نهار یا شام مهمان عمویم بودند که این جمع شاید بیست تا بیست وپنج می شدند برای ما آن روز ها خاطراتش فراموش نشدنی است این جمع مهربان وآشنا  واین خاندان بزرگ را ما در مناسبت های مختلف در شهر خوانسار نیز می دیدیم آدمی در هزاره سوم میلادی نیز هنوز دوست دارد با قوم خویش عشیره وقبیله وخاندان خود باشد  دیدن آنان قوت قلب و اسم رسم وهویت اوست یادش بخیر باد  یادم هست زمانی صبیه یکی از عموهای در تهران آن سال به خانواده بخت می رفتند داستان فکر می کنم مربوط به سال تیر ۱۳۴۹ می شود واین خاندان همگی به تهران امدند و خانواده ما پدر مادرم میزبان این عزیزان بودند که شاید تعداد آنان در ان خانه ما حدود ۳۰ تا ۴۰ نفر بودند که هرگز ان ایام را که خاطرات خوشی روزگار بچگی بود فراموش نمی کنم به قول شاعر  اوقات  خوش ان بود که با دوست گذشت /باقی همه بی حاصلی بی خبری بود /یکی دیگر از خاطرات ذهنم  که بیان می کنم در خصوص  اخوی نازنینی که  دارم که ایشان زمان خدمت سربازی خودشان  که در سال ۱۳۵۹ بود بصورت دواطلبی  در  ماههای آغازین جنگ به سونگرد ودهلران دزفول چند شهر دیگر استان خوزستان رفتند آغاز جنگ و یورش ناجوانمردانه صدامیان به مهین اسلامی ما ایران بود ایشان طاقت اینکه در تهران خدمت سربازی را باشند نداشتند وعازم جبهه جنوب شدند خاطرات ان روز گار را فراموش نمی کنم نامه های که ایشان آن زمان که برای خانواده ارسال می کردند همانند  عارفی در مسلک سیر وسلوک وتهذیب نفس به جهاد اکبر پرداخته واساسا در فکر جان ومال  اسم ورسم نام نان نبودند ونمی باشند من هرزمان نامه های ایشان راکه از جبهه های جنوب بستان دهلران سوسنگرد دزفول  می خواندم اشگ حسرت که چرا من انجا نیستم واشگ شوق که چنین برادر با ایمان وارسته دارم به خود می بالیدم حتی ایشان دوره احتیاط خدمت را نیز همان زمان گذراند واعتقاد داشتند که خون من برای خاک کشورم چه ارزش واعتباری دارد وبایست ادمی برای وطن از مرز جان گذشت تا دشمن جرئت نکند به مرز مام تعدی وتجاوز کند الحق شهامت وشجادت دلاوران اسلام  دشمن را ذبون وذلیل  وخوار نمود و زمینگیر کرد  آری روز گار می گذرد و سعادت وشقاوت در قرین اعمال بندگان است ایشان در حال حاضر شاغل دریکی از بانکها بی ادعا به آن دوران هستند که در ساختمان مرکزی آن اشتغال دارند  هنوز نیز روحیه گذشت وجوانمردی واخلاص دارند و خلقیات ایشان با گذشت زمان تغییر نکرده همان انسان متواضع وبی تکلف وخاکی مسلک هستند معمولا انسان ها در طول زمان تغییر می  کنند وسختی ها ومشگلات روحیه انان را تحت تاثیر قرار می دهد گاه هااز خستگی کارو معضلات ومشگلات که شاهد هستند لبخندی می زنند وسری تکان می دهند که این نیز بگذرد ...به یاد شعر مولانا افتادم که می فرماید : رستم از این بیت غزل ای شه وسلطان  ازل / مفتعلن مفتعلن کشت مرا .  خوانسار در نیم قرن گذشته با امروز تفاوت یافته اما اسمان ابی آن  وپاکی هوا و طراوات ونشاط وشادابی همیشگی است گرچه ادمیان می ایند  ومی روند وبه قول شاعر کجارفتند ادم ها ....                                                                                   

        9 خوشبختانه امروز  خوانسار بسیار متحول شده یادم هست یادم هست در ایام طفولیت و نوجوانی وجوانی خودم آن سالها که موبایل نبود ومردم قادر نبودند لحظه  ای از حال هم خبر داشته باشند ظهر که از مدرسه خانه می امدم می دیدم که امروز پدرم از محل کار خود که در میدان بهارستان بود به خانه نیامد نددلتنگ می شدم که چرا منزل نیامدند که مادر می گفتند که برای چند روز پدرتان عازم زادگاه شان  شهر خوانسار شدند ان وقت بی تابی من بیشتر می شد که چرا خبر ندادند و چرا مرا با خود به خوانسار نه بردنداما چاره هجران را جز صبر جمیل نمی توان کرد اکنون که سالها از ان زمان گذشته وپدرم پس از موشک باران صدامیان اثاری بیماری رفته رفته سرطان ریه  که ازآثار حمله وحشیانه صدامیان بود   در ایشان مشخص شد و شدت گرفت وسرانجام پس از چند سال به علت سرطان ریه دار فانی را وداع گفتند هنوزم هم برخی اوقات فقدان پدر را باور نکردم چون پدر برای من مراد ومرشد وپیر طریقت ما بود ما وجود نازنین اورا در قالب پدر مشاهده نمی کردیم او دوست ومشوق همراه ما بود و از او انسانیت وفا، صفا ،گذشت، اخلاص، کمک به همنوع، مروت، وجوانمردی امداد به مظلوم ، رسیدگی از حال دیگران ،یکرنگی،  را یاد گرفتم هیچ وقت در باب دنیا طلبی به زرق وبرق دنیا فریفته نشد وبی وفایی دنیا دلتنگ نشد و همیشه این شعر را می خواندند که بر سر اولاد آدم هر چه آید بگذردو از اینکه دنیا به مراد مقصد شان حرکت نمی کند غصه دار نمی شدندبه قول حضرت حافظ که می فرماید: مجو درستی عهد از این جهان ست نهاد/ که این عجوزه عروس هزار داماد است یا جناب حافظ می فرماید غلام همت انم که زیر چرخ کبود / زهر چه رنگ تعلق ازاد است مر حوم پدرم علاقه خاصی به ایرانگردی وسفر علاقه داشتند وبرایم تعریف می کردند که در روزگار جوانی خود با اسب از خوانسار به حومه تهران امدند در مسافرت ها خیلی خوش مشرب بودند و علاقه فراوان داشتند که زمان نوشیدن چای که در استکان کوچک وگیره (گالش چای ) بود ومعولا یک حبه قند را بسیار ریز می کردند از خاطرات خود با فصاحت وبلاغت خاصی تعریف می کردند که نه تنها برای من بلکه برای مهمانان وحاضرین مجلس جالب بود پدم قد بلندی داشتند و گمان می کنم قدشان ۱۹۰سانت متر بود دارای چشمان ابی همانند اب دریا و صدای مردانه وبلند بود و بسیار آینده نگر و ژرف اندیش بودند خیلی زود نیت افراد را می شناختند وانگار روان شناسی فرد را بخوبی تحلیل می کردند وجامعه شناسی شهرها  را اگاه بودند بامردم فروتن بودند و با عامه واقشار جامعه حشر ونشر داشتند خیلی زود با دیگران آشنا و همصبحت می شدند خوانسار زادگاهشان را بسیار دوست می داشتند             

                                                                           

      10 و هر وقت انجا می رفتند فاصله یک کیلومتری مسافت را شاید دوساعت طول می کشید تا طی کنند چون همشهری های خوانساری با ایشان سلام واحوالپرسی می کردند وایشان خیلی به شخصیت افراد احترام می گذاشتند وبه جایگاه افراد را بدون در نظر داشتن پست ومقام ومنصب انان احترام می گذاشتند گاه با اقشار عامی وامی چنان خوش وبش می نمودند که ما تصور می کردیم ایشان با او همکلاس بوده پدرم در شهریور ۱۳۲۰ وارد خدمت مقدس سربازی شدند و از شهر خود هجرت نمودند وبرای سربازی به تهران هجرت کردند در ان زمان تعریف می کردند که شهریور ۱۳۲۰ زمان جنگ جهانی دوم بود وارتش بیگانگان در ایران بودند وایشان سربازی را در  مجلس شورای ملی ان زمان بودندخدمت سربازی که به پایان رسید در نزد مرحوم دهخدا در چاپخانه وکتابخانه  مجلس برای فیش برداری لغت نامه دهخدا به گفته خودشان کارمی کردند وسپس در کتابخانه مجلس شورای ملی ان زمان که الان مجلس شورای اسلامی بکار مشغول بودند کتابخانه  مجلس شورای اسلامی یکی از منابع ومراجع غنی فرهنگی کتاب  وکتابخانه در کشور مان است این کتابخانه دارای صدهزار نسخه خطی و نقاشی های گرانبها و نسخه قرآن های مختلف در دوران گذشته است و روزانه تعداد بسیار زیدی از علمای نویسندگان دانشمندان ودانشوران و اساتید دانشگاهی که به کار تدریس تحقیق پژوهش  اشتغال دارند به این کتابخانه که از ذخایر عظیم است تردد می کنند در ایران چند اکتابخانه اساسی واصلی داریم مانند کتابخانه ملی و کتابخانه استان قدس رضوی  مشهد کتابخانه ملک و کتابخانه حضرت آیت الله اعظمی  سید شهاب الدین نجفی مرعشی در شهر مقدس قم که بنده سعادت بازدید از این کتابخانه ها در چندین نوبت داشتم و به کار کتاب و کتابخانه از دوران بچگی علاقه وافر داشتم یادم هست اولین کتابی که در عهد خردسالی برایم توسط والدین خوانده شد چون ان زمان شاید 4 تا 5 ساله بودم و سواد خواندن ونوشتن نداشتم کتابی بود به نام خرگوش با هوش که داستان زندگی حیوانات مختلفی را مطرح می کرد که هرروز می بایست  خوراک شیر جنگل را آماده می کردنداین داستان به جهت تصاویر رنگی در ان روزگار و نوع چاپ برایم بسیار دلنشین وعالی بود و اولین کتابی که در دوران دبستان از کتابخانه مدرسه که بسیار ساده چیده شده بود در قفسه های کتابخانه مدرسه کتاب ادمک چوبی بود که بعد ها به نام همان پینوکیوی  مشهور ومعروف وچاپ شده و   دیگر اینکه یکی از اقوام وفامیل که در اصفهان ساکن بودند در ایام عید نوروز به خانه ما امدند و خواستند برایم یک کادو وهدیه بخرند ولی نمی دانستنتد  چه بخرند یک روز دیدند که بنده در همان دوره دبستان در دکه روزنامه فروشی ایستادم و داشتم یک مجله مربوط به بچه هارا می دیدم خوب اسم مجله کیهان بچه ها بود وپولش برای آن روزگار گران بود داشتم جلد مجله بچه هارا نگاه می کردم که انان متوجه این موضوع شدند و رفتند 3 ریال دادند وآن مجله کیهان بچه هارا خریدند که روز های شنبه هر هفته چاپ میشد واز اینجا که که همیشه در عصر دبستان روزهای شنبه از پدرم خواهش میکردم که پول این مجله رابدهند در خانواده ما   همگی اهل مطالعه بودند یادم هست پدرم عصر ها که از کتابخانه مجلس شورای اسلامی به خانه باز می گشتند از روزنامه فروش  محله مان حتما روز نامه کیهان واطلاعات که از قدیمی ترین جراید ایران است را می خریدند و در منزل در زمان صرف چای به مطالعه روزنامه می پرداختند ماهم که هنوز مدرسه نمی رفتیم ویادر مدره فقط کتاب های دبستانرا می توانسیتم بخوانیم می امدیم کنار پدر مان و عکس ها وتیتر های درشت ان که به خط قزمز ویا سیاه با فوت بزرگ بود تماشا میکردیم  این روزنامه خیلی بزرگ بودند و هر وقت پدرمان مشغول خواندن روزنامه بودند تصور می کردم پتوی کاغدی به جلوی سر وصورت خود کشیدند که ما بایست می امدیم از لای روزنامه چهره پدر را مشاهده میکردیم ..........و یادم هست در ان ایام در تهران هنوز شاید صد نفر کمتر یا بیشتر تلفن داشتند وشماره های تلفن ۴ یا ۵ رقمی بود ودر محله ما کمتر کسی تلفن داشتند وپدر در طول روز زنگ می زدند منزل یادش بخیر تلفن ما از ان تلفن های قدیمی بزرگ وسیاه رنگ زیمنس بود که خیلی سنگین بود ان زمان برقی دولتی نبود کارخانه برقی به نام فیروز بود که شبها نوسان برق خیلی کم وزیاد می شد و گاه برق کلا تا چند روز قطع می شد وبایست زیر چراغ گردسوز وچراغ های نفتی وفتلیه دار با ان نور کم درس می خواندیم آن زمان هنوز گاز و چراغ گازی واجاق گازی در ایران نبود و در وسط اتاق یک چراغ اعلاالدین می گذاشتند که هم فضا را گرم کند وهم کتری رویش می گذاشتند برای چای و یا قابلمه برای پخت وپز وچقد بایست مراقب بود که گازش آدم را نکشد آن زمان مردم عادت داشتند یک اتاق اختضاص مهمانان بدهند ودر ان اتاق صندلی های جوبی لهستان می گذشتند ویک اتاق مخضوض خودشان واشپزخانه که چراغ های دو یا سه فیتله  روسی بود که یکی مخضوص پخت برنج بود که پلو دم اید و یکی مخضو ص درست کردن خورشت گوشت ومرغ، آن زمان که تعریف می کنم در هر محله ای در تهران قصابی ها دکانشان تا کمر از یک نوع کاشی سبز رنگ درست شده بود و دو سه شقه گاو گوسفند پوست کنده از پا آویزن کرده بودند آن زمان هنوز یخچال در تهران نبود و معمولا تهران را با طا می نوشتند وطهران به معنی طاهران و پاکیزان بوده که طهران تبدیل شده مردم غذا شان به اندازه روزمره خودشان می پختندآن زمان مردم عادت داشتند معولا شبها ابگوشت درست کنند و توی کاسه مسی ودیگ های مسی پلو درست کنند یادش بخیر آن روز گار که که همه چیز رنگ وطعمش فرق داشت ته دیگ های خوشمزه با ضخامت چندمیلمتر در دیگ مسی هنوز برایم جالب و خاطره انگیز است انگار این خاطرات در همین دیروز بوده آن موقع مردم روی اجاق گاز غذا درست نمی کردند روی  همین چراغ دو یا سه فیتله های روسی یا لهستانی بود که بایست آرام آرام غذا ظرف چند ساعت پخته میشود طعم قرمه  سیزی و  خورشت قیمه و کشک بادنجان واقعا معرکه بود غذا کاملا  جا افتاده بود وچون با حرات کم ساعت ها پخته میشد ترکیب گوشت وسایر مواد غذایی با هم اذعام میشد وعطر خوش این غذا ها خاطره انگیزاست که این روز ها با مایکرفر واجاق گاز و بخار پز کلی فرق دارد ....                                                

                                     

      11  اما واقعیت این است که سالها گذشته از ان  روزگار    یادم هست پدرم  گاهی این شعررا  می خوانند که: برو این دام بر مرغ دیگر نه   که عنقار را بلند است اشیانه نه یادم هست آن روز ها در طهران جمعیت شاید یک ونیم میلیون نفر جمعیت داشت و هوای بسیار سالم وصاف وپاکیزه داشت و به راحتی کوههای اطراف شمال تهران را میشد تماشا کرد که دامنه کوههای شمال تهران معمولا تمام طول زمستان تا اواخر بهار مملو از برف سفید پوشیده شده بودو  مانند امروز چند پارکنیگ وترمینال عمومی نداشت معمولا شرکت های مسافربری در داخل شهر در خیابانهای مختلف بودند وما برای رفتن به شهر خوانسار یا اصفهان می بایست به یکی از این شرکت های اتوبوس رانی بین شهری مراجعه می کردیم البته یادم هست آن زمان در طهران یک فرودگاه داشت وآن هم همین فرودگاه مهر آباد بود که ان زمان هواپیما نمی گفتند طیاره می گفتند که ملخی بود وموتور جت نداشت تهران روز به روز بزرگتر شود ما نیز بزرگ شدیم یادم است خیلی کوچک بودم شاید ۳ تا ۴ سال سن بیشتر نداشتم از نور چراغ نیمه شب بیدار شدم در اتاق مجاور دیدم مادرم که نوه ی ایت الله کلباسی بزرگ هستند  نیمه شب  مشغول غذا خوردن هستند ویک کتاب دعا دارند چیزی از ان می خوانند برایم عجب بود که چرا نیمه شب سحر دارند غذا می خوردند رفتم درون اتاق سرم را روی زانو مادر گذاشتم ومادرم لقمه از غذا در دهانم گذاشتند  انجا بود که با ماه رمضان وروزه گرفتن وسحری خوردن اشنا شدم آن زمان سحر ها هنگام اذان صبح صدای توپ که شلیک می شد به گوش می رسید چون مردم رادیو نداشتند و فقط از طریق صدای توپ متوجه اذان صبح می شدند افطار که می شد چه بساط افطاری وسفره حال وهوای  داشت دم افطاری می رفتم آش رشته در کاسه چینی می گرفتم ان زمان یک کاسه اش رشته داغ  ۵ ریال بود وآن زمان مانندامروز نبود که بروید مغازه مرغی ومرغ بصورت شینستل ویا ران وسینه وغیره بگیریید  بایست به مغازه مرغی می رفتید ویک مرغ زنده در قفسه را انتخاب می کردید سپس سرمی بریدند و همین طور با پر تحویل می دادند تازه بایست مرغ را به خانه می اوریم ومادرمان اب جوش می کرد تا پر های مرغ رابگیرنند خلاصه زندگی امروزی بسیار راحت وروان شده همه چیز به سهولت وبسرعت در اختیارمردم است آن زمان هنوز نوشابه گاز دار یا نبود ویا خیلی کم بود و تازه در ایران کالباس وسوسیس امده بود ولیکن به ذائقه مردم در ان روز گار کمتر خوش می امد مردم بیشتر دوست داشتند که غذا های خانگی با عطر بو وطعم خاض خود را درست کنند     

                                                                                  

  12                  خلاصه افطارهمیشه برایم جذاب بود وجالب و کلی خاطره از افطار در سفر وحضر دارم مردم رسم داشتند افطاری ان زمان چای شیرین با خرما نان ونیر می خوردند واخر شب شام وسحری هم اهمیت داشت آن زمان خانه ما در طهران در حواله  میدان ژاله خیابان شهباز بود که نزدیک به خیابان ناصری بود من دبستان به مدرسه حسینی وسپس مدرسه اقبال ودبیرستان تا پایان سال دوم دبیرستان  اقبال در دوازه دولاب می رفتم یاد همه  معلمان ودبیران ومدیران گرامی باد انهایی که با انان درس داشتم اگر در قید حیات هستند خداوند متعال طول عمر با عزت وسلامت عنایت فرماید واگر دار فانی را وداع گفتند خداوند در کنار حوض کوثر با اولیا دین  خود آنانم را محشور فرماید یادش بخیر نام معلم کلاس اولم ان هاشمی بودند که ان زمان حدود هشتاد سال سن داشتند که در دبستان  اسلامی حسینی در خیابان ناصری خیابان شهباز نزدیک ورزشگاه شماره سه مدسه انجا بود معلم کلاس دوم را متاسفانه فراموش کردم معلم کلاس سوم خانم تشیدی بودند ومعلم کلاس چهارم خانم شهبازی بودند که آن زمان دانشجو دوره فوق لیسانس بودند و معلم کلاس پنچم خانم شاملو وکلاس ششم مدرسه اقبال دبستان اقای پیروز و آقای قوسی نام داشتنداین اقای قوسی معلم علوم یا علم الاشیا بودند اما همیشه بچه های کلاس را دوست همدم خود حساب می کردند اهل بندر عباس بودند وبا زبان ولهجه شیرین صبحت می کردند مدیر دبستان آقای دانایی وناظم مدرسه اقبال اقای به نام فامیلی بودند پدرم ان زمان رئیس ویا معاون انجمن اولیا ومربیان مدرسه در آن سالها بودند  در دبیرستان که امدیم خوب تعداد دبیران بسیار بودند مدیر دبستان ان زمان اقای جناب زاده بودندآن موقع رسم بود شاگردان بایست مو های سر خودشان را نمره ۴کوتاه می کردند ویقه سفید به پشت کت بایست دوخته می شد و ناخن های بایست کوتاه ومرتب بود من چون برخی اوقات در سرمای زمستان دوست نداشتم موهای را با نمره ۴ کوتاه کنم چون سرم یخ می کرد لذا می گذاشتم زنگ بخورد وسپس که بچه ها در کلاس هستند وارد مدرسه می شدم و کلاه زمستانی  سرم گذاشته بودم  که معمولا این مدیر دبیرستان اقبال جناب جناب زاده مرا با نام صدا می کردند که فلانی اول چرا دیر امدی دوم اینکه چرا مو های سرت را با نمره ۴ کوتاه نکردی قطعا از  نمره انضباطت کم می کنم وکم نیز می شد آن زمان در دبستان ودبیرستان اقبال که در دروازه دولاب تهران بود ظهر که بچه ها تعطیل می شدند در وسط خیابان یک پرچم می گرفتند تا بچه ها عرض خیابان را با سلام وصلوات و دور از خطر طی کنند یادم هست برادرم خیلی علاقه داشت که پلیس مدرسه باشند و لباس مخصوص داشتند و نام بچه ها که در زمان عبور از خیابان صف را راعایت نمی کردند یادداشت می کردند و کلی بچه ها کلاس می امدند پیش ما سفارش که فلانی به داداشت سفارش مارا کن که نام مارا خط بزند و به عنوان اینکه نظم را رعایت نکردیم ننویسدما هم می گفتیم ولی اخوی ما در کارش جدی بود وتوصیه وسفارش را نمی پذیرفت .البته در دبیرستان هم صبح دبیرستان می رفتیم و برای نهار تعطیل می شدیم ومجددا ساعت ۱۴کلاس برقرار می شد .  سپس منزلمان از ان منطقه حوالی میدان ژاله و خیابان شهباز عوض  شد و در خیابان ولی عصر فعلی خیابان توانیر رفیتم . ُآن زمان  در خیابان ناصری خیابان  شهبازدر  ایام تولد ومیلاد امام زمان حضرت مهدی موعود ( عج ) مراسم آذین بندی وچراغان بقدری جالب بود که باور کردنی نیست خوش بختانه  هنوز هم این مراسم مانند گذشته در انجا برگزار می شود که به همت اهالی محل ومسجد مراسم با شکوه تر از گذشته می باشدا ما گرچه امدیم در توانیر ولی مرتب به محله قدیم خود در شهباز میدان ژاله آن زمان  سر می زدیم گاهی به دیدن خانه قدیمی گااهی به دیدن دبستان ودبیرستان که در دوازه دولاب بود البته دبیرستان سیکل دوم در یوسف اباد بودم و سالی که خواستم دیپلم بگیرم میدان فلسطین فعلی که ان زمان میدان کاخ  می گفتند میرفتم آن زمان سوار اتوبوس شرکت واحد می شدم بلیط اتوبوس ۲ ریال بود که از حوالی خ انقلاب فعلی تا تجریش می رفت من در تهران درکه که در شمال تهران بود بسیار دوست می داشتم خیلی سبک وسیاق ان به خوانسار شبیه بود اما خوانسار چیز دیگری بود     

                                                                   13  خوب صبحت اصلی ما در خصوص خوانسار بود اما خاطرات خوانسار با سایر شهر ها و گذشت ایام آن چنان قرین شده که تفکیک نمودن انان کاری مشگل به نظر می رسد من در تهران در کودکی نوجوانی وجوانی دوچرخه داشتم و خیلی کوچه ها وخیابانهای محله مان را می رفتم از خیابان شهباز خیابان مسعود، خسرو پرویز، اطائبی، سر حدی ،نادری، ورزشگاه ، سه راه  شکوفه ، جابری ، ۴۰۰ دستگاه ،کرمانی ،سبزی کاری و بسیاری از محله های خودمان را طی می کردم البته آن زمان هنوز طهران انقدر بزرگ نبود مثلا کارخانه برق دولتی در میدان ژاله بود ومجلس شورا در میدان بهارستان وخیابان شاه ابادکتابفروشی ها بودند که هنوز هم هستند عمری ادمی مانند برق وباد می گزرد به قول قدمی ها عمر ماننداقتاب تموز است یا مانند یخ که زود از بین میرود یادم هست سالی که می خواستم دپیلم بگیرم حوزه امتحانی مانند نزدیک پارک کشاورز در بلوارکشاورز یا کریم خان  بودکه ان زمان به نام سر آب کرج یا بلوار الیزابت می گفتنداین پارک لاله بسیار زبیاست در تهران برای پیاده روی صبحگاهی  وایام جمعه بسیار خوش هوا است و جزئ پارک های خوب تهران تلقی می شود یادم هست روز های امتحانی ساعتها در آن پارک با هوای مطبوع  کتاب بدست راه می رفتم و درس را مرور می کردم البته محل اصلی درس خواندنم پارک ساعی بود که روز گار ایام نوجوانی و جوانی برای درس خواندن گذشت به قول خواجه نصیر الدین طوسی می فرماید :لذات دنیوی همه هیچ است نزد من / به غیر شب درس روز مطالعه  نیست مرا /خلاصه درس خواندن ویاد گرفتن ومطالعه نمودن بسیار صفت عالی است هرگز یادم نمی رود آن ساعتها که میرفتم کتابخانه ملی در خیابان ۳۰ تیر یا کتابخانه مجلس شورای اسلامی در میدان بهارستان همیشه از بوی کاغذ کتاب در کتابخانه احساس وجد وشادمانی می کردم و بهترین اوقات زندگی به نظرم ساعتهایی بود که در کتابخانه یا کتابفروشی برای خرید کتاب می گذشت به راستی خواندن کتاب هنر است وهنر کتابخوانی از محاسن هر فرد می تواند باشد به نظرم هر پدر ومادر اولادهای  خودر اخیلی دوست  دارند ومن این تجربه دارم که والدین شدن بسیار عالی است ولی من یک احساس دیگر را در ردیف احساس فرزند داشتن می دانم وآن این است که فردی صاحب اثر وکتاب باشد ونویسنده کتابی باشدبگذریم  اما از صبحت اصلی دور نشویم یادم هست زمانی به خارج کشور رفته بود اما هرگز هیچ کجا وطن نمی شود  وطن هویت اعتبار مقام ومنزلت ادمی است برای همین پس از مدتی که بازگشتم رحل اقامت در وطن افکنم و سرمه خاک وطن را توتیای چشمانم نمودم   عجب روزگار می گذرد یادم هست که در گذشته برف های سنگین که در خوانسار یا تهران وسایر شهر می بارید خیلی مشگل ساز تر از امروز بود ان زمان کلی توی برف وسرما ولیز خوردن وزمین خوردن برفی شدن سر ما خوردگی خودمان را هزار مشگل می رسانیم مدسه آن وقت معلوم می شد که مدرسه تعطیل است اما این روز ها کافی است بچه مدرسه رو ها به شماره که اعلام شده پیام کوتاه ارسال کنند تا مطلع شوند مدارس به علت برف بسته شده یا خیر یادم هست در دوران دبستان شاید کلاس ۵ یا۶ ابتدایی بودم گلودرد شدید گرفتم دوست داشتم دائم بخوابم مادرم که دیدند شدیدا مریض هستم به پدرم گفتند که فلانی سرما خوردگی ساده نگرفته وتصور می کنم شدیدا بیمار شده پدرم مرا نزد مر حوم دکتر حسن اهری از اطبا حاذق تهران که مطب ایشان در خیابان آشیخ هادی بود بودند ایشان گفتند که دفیتری گرفته وبایست این دارو آمپول فورا به او تزریق شود وگرنه تا شب از بین خواهد رفت آن زمان یک داروخانه شبانه روزی تازه در طهران بازشده بود ودر خیابان تخت جمشید ان زمان یا انقلاب فعلی  رفتیم و دارو را گرفتند وبه یکی از بیمارستان های خوب طهران رفیتم و خلاصه الحمدالله پس از چند ساعت از مرگ قطعی نجات یافته بودم خدواند روح بزرگ واین پزشگ اطفال دکتر حسن اهری را غریق رحمت نماید ایشان دریکی از سفر ها که عازم خارج کشور بودند دچار سکته مغزی می شوند که بلافاصله هواپیما به فرودگاه تهران بازگشت می کند ولی این پزشک مهربان به دیار معبود مهربان تر از خود شتافته بود بله عمر به سرعت می گذرد انگار همین دیروز بود این خاطرات که تعریف کردم رخ داده بود امروز هوای تهران بشدت سرد و ابری و زمستانی شده تهران که در دامنه کوه واقع شده انقدر سرد کرده همین خوانسار الان بشدت سرد تر از تهران است یادم هست ان زمان که منزل عمه فاطمه بیگم در بالای ده خوانسار می رفتیم سقف خانه از چوب بود ومن همیشه سقف چوبی که تنه در ختان بصورت افقی بکار رفته علاقه خواست داشتم چقدر در اینجاتهران  خانه با سقف آهنی فلزی و بتومه آرمه رفته دل آدمی در لابلای این آپارتمان ها خسته وملول می شود به قول شاعر ما از زر شدن پشمان شدیم مس شویم    

                                                 

                        14 خلاصه خوانسار آن زمان سقف خانه هاش چوبی بود که زیر آن الوان های قطور چوبی از جنس حصیر چوبی  بود ونرده جلوی پنجره از جنس چوب ودر های ساختمان را از جنس چوب قطور بود که بچای زنگ ایفون تصویری و غیر دو فلز روی درب نصب می شده یکی طرف راست درب که مخضوص آقایان بود و صدای بمی داشت وطرف درب چوبی یک فلز نازک بصورت تقربیا گرد تعبیه شده که صدای درب کوبیدن آن نازک تر بود ومعلوم می شده فردی که درب را می زند مرد است یا زن برای اینکه اهالی خانه متوجه شوند بعد از ورود به ساختمان درون یک دهلیز تاریک یا راهرو بود که بعدش وارد حیاط می شد معماریان نقشه خانه را طوری طراحی کرده بودند که فرد تازه وارد از دالان ودهلیز تاریک به محض اینکه وارد حیاط می شد نور مستقمی خورشید در چشمش می افتد که قادر نبود خوب اطراف را مشاهده کند عمدا این روش را در قدیم تعبیه کرده بودند که اگر زنان در داخل حیاط مشغول رخت شتتن و کنار حوض بدو ن حجاب چادر بودند وداشتند کار می کردند  تازه وارد به علت شدت نور قادر به دیدن محیط اطراف نمی شد این سبک معماری قدیم در تمام شهر های ایران رواج داشت خانه های قدیم یک حال وهوای دیگر داشت وبا خانه های امروز بسیار متفاوت بود یادم هست در خوانسار قدیم بجای دود گازوئیل ماشین و آلودگی هوا بوی مطبوع پونه و گیاهان خودرو وکوهستانی همه جارا پر کرده بود وبجای سر صدا  شهر ها ان زمان خوانسار از صدای دلنشین مرغان و پرندگان پر بود. دوست بزرگواری دارم که می گویند: تهران را که بی خودی  اقامحمد خان قاجار پایتخت نکرده چون هوای بهاری طهران  کم از شیراز و  اصفهان نیست بله البته تهران هوای ان در ایام نوروزی واقعا خوب است .خوب داشتم از شهر خوانسار می گفتم به راستی کشور ما ایران مناطق بسیار زبیای برای ایرانگردی دارد که می شود روز ها هفته ها ماهها وسالها در اطراف واکناف ایران گردش کرد اداب رسوم وفرهنگ هر خطه از کشور ما واقعا بی نظیر است از صنایه دستی وسوغات هر شهر گرفته تا محصولات کشاورزی انجا تا اثاری وابنیه باستانی انجا گرفته تا بازارهای و مسجد جامع هر شهر حکایی دیگر دارد من برخی اوقا که به خوانسار می روم ومی رفتم تصور می کردم که از عصر صنعت و دود ترافیک وسر صدا به یک خواب رویایی رفتم خوشا به سعادت انانی که در روستا  وشالیزارها  ومزارع در گوشه واطراف ایران زندگی می کنند رنگ سبز درختان بوی نم باران درختان سر به فلک کشیده هوای تازه وسالم ونشاط آور روحیه انسانها به وجد می اورد یادم هست در گذشته دور در یکی از سفرها به انجا ماست با شیر بز و خامه وعسلی دلپذیر توسط یکی از اقوام پدری  در باغات انجاپذیرایی نمودند که هنوز طعم ان ماست وعسل را پس از گذشت چند دهه در خاطرم هست                                                                                        

 15 یادم افتاد به خاطرات خوانسار در یکی از سفر ها که در زمان حیات مرحوم پدر بزرگوارم به همراه مادر وبدار و همسر ایشان به اتفاق من نیز با خانواده عازم خوانسار بودیم یک روز در باغ جوزچه که محل باغ پدری بود همه سرگرم چیدن میوه درختان بودند برخی گیلاس البالو سیب زرد الو وبرخی به تفرج وهواخوری نگاه گردم که دخترم که ان زمان هنوز به مدرسه نمی رفت را که سر یک گاورا در به دستان کوچک خود گرفته ودارد گاورا نوازش می کند و گاو نیز سرش را اهسته وارام این طرف وانطرف می چرخاند نگران شدم با عجله نزد دخترم رفتم وگفتم احتیاط کن گاو اگر خشمگین شود ممکن است اسیب وصدمه به توبزند دیدم خیر این طور نیست دخترم انقدر با علاقه ومحبت سر ان گاورا که از جثه دخترم بزرگتر بود در اغوش گرفته وگاو نیز این مودت ومحبت را کاملا حس کرده غربیانه اور نگاه کردم الان از ان ر.وز گار سالها می گذرد ودخترم پس از اخد دیلم دبیرستان در رشته دکترای حرفه ای دامپزشکی دانشگاه شیراز قبول شد و رفت ....و جنش فارغ التحصیلی او نیز برگزار شد واکنون دوره تخصص بهداشت مواد غذایی را در همان دانشگاه شیراز قبول شده وادامه تحصیل می دهد وبه همراه همسرش که اونیز دانشجوی دکترای زمین شناسی دانشگاه شیراز است مشغول تحصیل وتدریس هست و پسرم نیز علرغم اینکه در رشته دامپزشگی ازاد کازرون قبول شد تر جیح داد در رشته فناوری اطلاعات سلامت دانشگاه علوم پزشگی شیراز ادامه دهد یادم هست زمانی که فرزندانم طفل خردسالی بودند مرتب از من ومادرشان می خواستند که برای انان کبوتر قناری خرگوش ماهی لاگ پشت اردک جوجه مرغابی بگیریم عش وعلاقه به حیوانات و پرندگان در وجود انان بسیار بالا بود شاید من احساس بود که اورا به سمت و سوی رشته دامپزشگی سوق داد......  ------------------------- خب از این نیز بگذریم در خصوص بزرگ خاندان جناب آقای دکتر سید علی ابهری مطالبی  نوشتم و گفتم که ایشان جناب آقای دکتر سیدعلی ابهری مستشارسابق دیوان عالی و استاد دانشگاه و نویسنده کتابهای فقزدایی در قرآن و سی سال خاطرات در دادگستری که عموبزرگوار وبزرگ خاندان هستند وبرای طول عمر وجود پر برکت ایشان را  از درگاه خداوند مسئلت می نمایم                   مصاحبه که در برخی جراید با ایشان شده اخیر که خیلی از همشهری های مرحوم پدرم در خوانسار تلفنی ویا با ارسال پیامک و ایمیل و یا از طریق خویشان از وبلاگ که در خصوص خوانسار و خانه وخاندان پدرم در خوانسار نوشته بودم بسیار مرا مورد لطف خود قرار دادند واز این بنده حقیر خواستند در خصوص جدمرحوم حضرت آیت الله سید محمد باقر خوانساری ابهری و خانه و عمارتی که به جهت غنی فرهنگی که دارد توسط میراث فرهنگی مورد ترمیم و باز سازی قرار گرفته بنده نیز بایست بگویم لطف خداوندی بود که این خانه وعمارت قدیمی مورد حمایت مپراث فرهنگی قرار گرفته چرا که این ابینه متعلق به همه مردم است بنده در سالهای کودکی که هنوز به مدرسه نمی رفتم به شهر خوانسار در تابستانها میرفتم این بنای تاریخی برایم بسیار جالب بود چرا که مثل ومانند انرا هرگز ندیده بودم در های قدیمی و پنجره های مشبک شده با نقوش هندسی وشیشه های رنگی و گچبری های بسیار زبیا و عمارت ساختمان که در دو طبقه ان هم در آن سالهای دور که اساسا تیر آهن  سیمان و تیرچه بلوک وجونداشت عمارتی با استحکام بسیار خوب ساخته وپرداخته شده که ان سرمای شدید وبرف های سنگین خوانسار و ذوب شدن برف ها و جاری شدن آب به این عمارت اسیب در آن زمان وارد نکرد اما از انجا که این دوسه دهه اخیر به جهت مهاجرت ویا فوت اقوام که در خانه ساکن بودند عملا رسیدگی به بنا ممکن نبود پسرعمه نازنین بنده جناب اقای حمید رضا بدیعی به سفارش عموم برزرگوارم جناب دکتر سید علی ابهری مرتب یه آن عمارت سرکشی می کردند و برخی اوقات حتی انجارا از معرض آسیب جدی حفظ میکردند که بنده مراتب حق شناسی وقدرشناسی خودرا نثار این پسر عمه بسیار عزیزم می نمایم وآرزوی سلامت وسعادت برای ایشان واهل بیت ایشان دارم در خصوص جدم که پدربزرگ بنده باشند قبل از تولدم ایشان به دیار باقی شتافته بودند اما از مرحوم پدرم سید عباس ابهری شیندم که ایشان از سن 14 سالگی از خوانسار عازم حوزه علمیه نجف اشرف شدند و سالها پس از تحصیل وتدریس به خوانسار عزیمت نمودند ورحل اقامت انجا تا اخر عمر شریف خود مقیم خوانسار بودند البته شیندم که در اواخر عمر به جهت درد کلیه در بیمارستان شهرری که ان زمان مریضخانه فیروز گرنام داشت مدتی بستری بودند اما ترجیح دادند به خوانسار بازگردند بنده دستخط شریف ایشان را که برای فرزندان خود نوشته بودند در مکاتبات ومراسلات چند بار مشاهده نمودم بود که در کاغدی در قطع رقعی و به رنگ کاهی با قلم ومرکب نوشته بودند و انان را به تقوی و پرهیز از دنیاداری ومکافات عمل توصیه وسفارش میکردند و اینکه حق الناس با حق الله تفاوت دارد و اینکه در اعمل خود به دقت مراقبه داشته باشند وفریب دنیا و زرق وبرق دنیا را نخوردند واینکه پاسخگویی در برابر خداوند کاری بس سخت ودشوار است چندی پیش  یکی از عموهای بزرگوارم جناب اقای مرتضی ابهری که قاضی شریف و خوش نام هستند ودر حال حاضر به افتخار بازنشستگی نائل شدند و ذکر خیر ایشان و خانواده معظم ایشان قبلا درج نمودم تلفنی زنگ زدند و بنده حقیر را مورد تشکر وتفقدقرار دادند و نکاتی ضروری را جهت اعتبار سند های تاریخی این وبلاگ که به نوعی بخشی به خاندان ابهری ها وبخشی به تاریخ خوانسار  ختم میشود فرمودند از جمله اینکه سوغات خوانسار به غیر عسل گز نیز که از گزانگبین گرفته میشود از سوغات خوانسار است ضمنا آن عکس مزاری که درج شده متعلق به نسل هفتم پدریم می باشد ضمنا در خود شهر خوانسار نیز قالی دست بافت وجوددارد البته در 20 کیلومتری ان قالی های ویست خوانسار نیز هست  این نوشتار    ادامه دارد...................................دی 1389آخرین بازنگری                                   تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

                 16 انصافا تمام شهر وشهرستانهاایران عزیز دیدنی وخاطره انگیز است قدر وطن را کسی می داند که طعم تلخ غربت وخارج را چشیده باشد خوانسار محاسن فراوانی دارد هوایش در هزاره سوم میلادی هنوز خاطر انگیزه وعطر خوش گیاهان وگلها وصف نشدنی است لطافت هوا وپاکی هوا تصور می کنید کنار کولر گازی قراردارید آسمانش به راستی در روز آبی اسمانی که در کتابهای می گویند هست چون این روز ها در شهر های برزرگ رنگ ابی اسمانی گفتن را درکش مشگل است و شبهای قیر گون اسمان آن بسیار زبیا وارامش بخش است هوایش برابر فصول سال عوض می شود به موقع رنگ درختان در پاییز زرد وارام ارام میشود وبی صدا می ریزد وصدای پای عابر پیاده که روی برگ ها می رود خاطرات خودرا به همراه می آوردالبته حقیر در داخل کشور شهر های فراوانی دیدم هر کدام زبیاست و ستایش انگیز است اما گویی هوا و گل وگیاه وبرگ ودرختان سبز در خوانسار همگی بهشتی هستند تنوع وطراوت خاصی دارند به آدمی وجد ونشاط می دهد نسیمی که به  صورت می وزد به راستی  نوازش دهنده است رطوبت هوایش اعتدال دارد ارامش وانبساط روح می دهد .جای دور نرویم در همین تهران خودمان تابستانش از شدت باد گرم که به صورت می خورد احساس می کنید کنار تنوره نانوایی هستید  اگر شاعر در قد وقامت سعدی وحافط در خوانسار زاده می شد ان وقت شعرش جهانی می گشت و خوانسار زیبا و بانشاط وطراوت خودستایی می کرد اما نه مردم خوانسار اهل خودستایی ونخوت وکبر وغرور نیستند چه برسد به اب وهوای خوانسار . یکی دیگری از  عمو هایم جناب آقای مرتضی ابهری هستند که انسان بسیار شریف است که مدتی در کسوت دادستان  قضاوت و قاضی.  دادستان در شهر های مختلف بودند وسپس در تهران سکونت دارند وفرزندان انان همگی دارای مدرک دکترای تخصصی هستند از جملله جناب دکترسید عبدالرضا ابهری  استاد دانشگاه  رشته کامپیوتردر شهر   تورنتو  ودیگری سر خانم دکتر رامش ابهری استاد دانشگاه در یکی از دانشگاههای ایالت کبک کانادا در رشته مخابرات هستند که در حال حاضر در دانشگاه استنفورد امریکا که یکی از مشهور ترین دانشگاههای امریگا به تدریس مشغول هستند  و یکی دیگر از صبیه های سر کار خانم دکتر رویا ابهری ایشان فوق تخصص روماتولوژی  دارند که در تهران ساکن هستند وترجیج داند در کنار والدین بزرگوار خویش به شغل پزشگی اشتغال داشته باشند .همگی بسیار مهربان و متقی هستند ودلسوز خانواده هستند یکی از خصلت های این عموی بزرگوارم این بود که فرزندان خود را  در امر آموزش توصیه وتشویق به تحصیلات عالی می نمود  که بار علمی قوی بگیرند وعملا همین  طور نیز شد چون سه فرزند عزیز ایشان  همگی موفق شدند تا بالاترین مدارج دانشگاهی را در داخل و خارج  کشورکسب بکنند وکلی مقاله در سطح بین اللملی (ای اس ای)و شرکت در کنفرانس های جهانی نمایند احسنت به این همت والای پدرو مادر  واحسنت به این غیرت وتعصب تحصیلی که سخت کوش و پر کار وپر توان هستند برای همه این عزیزان نسبی وسببی و دوستان وآشنایان و شهروندان و همکاران وهمسایگان که برای آینده فرزندان تمام دغد غه آنان  تحصیلات عالیه و تکمیلی فرزندان است تقدیر می کنم که به نظرم هیچ میراثی از اینکه فرزند مومن صالح متعبد وتحصیل کرده باشد نیست و بایست به درک وشعور این فرزندان که افتخار آفرین برای خودشان و خانواده شان  وشهر وکشور وجامعه خود شدند تبریک واحسنت گفت مرحبا به این توان تلاش که درسایه سازندگی خود وجامعه زحمات وخدمات فراوان می کشیدانشالله نسل های اینده نیز همانند شما سربلند وسر افراز باشندعمومی دیگری داشتم که ایشان نیز وفات نمودند وفرزندان بسیار خونگرم ومهربان دارند که همگی ساکن اصفهان وشیرازودبی  هستند تر  ................. عزیزی از عزیزان و عموزاده عزیزی  از خاندان سادات ابهری خوانسار ازشاهین شهر شعر نثر گونه به سبک وسیاق سهراب سپهری در وبلاگ اینجانب نوشته  اندکه حیفم امد اینجا نقلش نکنم و با عزض ادب واحترام وسلام وسلامتی برای ایشان و خانوداه محترم عمو جان  باشد که به دعای خیری  عزیزان رفته وآرمیده در دل خاک را با ذکر فاتحه یادی وسایر بستگانان را با دعای در نماز یاد وشاد کنند این عموزاده  عزیزرا من در ایام طفولیت وخردسالی و نوجوانی دیده بودم انشالله خوب وخوش باشند وروح خواهرمکرمه مومنه ایشان که یکی از اسطوره های تقوی واخلاق وانسانیت وصفا بودند با ذکر صلواتی شاد بادو باشد قطعا با سوابق ذهنی ومذهبی  ودنبی وتفکرات که آن مرحومه داشتند قطعا در کنار اجدا مطهرشان خانه آخرتی آباد دارندبرای این عموزاده محترم وهمسرشان  وخانواده ایشان در امور معاشی ومعادی سالم وصالح باشند اما مطالب نقل شده :..............لب ايوان بودم‌‌،پدرم را ديدمكه چه آرام‌، قدم بر مي داشتدر نگا هش ديدم ،كه دلش تنگ شده ،مثل دلتنگي بادنرم وآرام گذر مي كند از كنج حياط.پدرم مي گويد:خواهراني داشته ،همه از جنس نسيم ،مهربان وساده،دلشان درياييآسمان منظر چشمان اهورايشان بوده ،دريغ.....پدرم مي گويد:و برادر هايم .........همه ا زجنس عقيق،همه از جنس بلور ،همه نور و همه نور.ا زكساني گويد، كه سفر كرده دنيا ي رهايي گشتند و چه، دلتنگ سخن مي گويد.اشك د رخانه چشم آمده است.دخترم:برادر يعني دست پدر،عطر پدر ،نام پدرهمه را جمع كند،مهر تقسيم كند و چه دلسوز و غزل خوان بشود شمع ،كه خود مي سوزدو نگاهي آبي ،كه زلال است ،چون،پهنه درياي بزرگو صدايش محكم،و دلش بي كينه و صداقت دارد ،مثل عطر گل ياسو همو او بود همان « حاج آقا ».پدرم مي گويد:آن برادر،آن يكي ،كوچكتر،كه،صبايي به صبا ،پيشمان مي آمد و چه شيرين مي گفتاز همه چيزو همه جاوهمه،حلقه ايي گرد وجودش بوديمو پدر خاطره كودكيش را ،صد بار،به چه لبخند پر از غم گويد.ياد هاشان همه خيراين دو تن در تصوير در كنار ديگرند ،در پناه هم و همدوش همند.پدرم خسته شده ،زير لب ،آهسته دعا مي خواند.من از او مي پرسم :غرق در انديشه كجا ها هستيد؟ذكر را در گذر باد رها كرده ،تبسم بر لب و من اين را دانم كه به ذكري « شافي»و به ذكري « حافظ »و به ذكري « رحمان » ياد كند از برادر هايش،كه از او دورند ولي ،دل در گرو هم دارند.او برادر ها را « داداش » « آقا » « اخوي » مي نامد.اين ها همه گلهاي وجود پدري هستند ،فاضل ،عالم ،با تقويو شرار عشقي از شعله مهر مادر. بسیار خوشحال شدم زمانی  که در اینترنت در گوگل  نام خوانسار وسایت های بسیار خوبی که همشهری خوش ذوق وتحصیلکرده موفق شدند سایت های خوبی درباره خوانسار بنویسید وهرکدام در خصوص مطالب متنوع نگارش نمودند خوانسار فرودگاه ندارد اما فرودگاه مجازی اندیشه برای وبلاگ نویسان متعهد بسیار دارد مدتی وقت گذاشتم اخیرا وبرخی وبلاگ ها ی مربوط به خوانسار رادیدم البته بسیار حیرت نمودم که در این شهر کوچک در دل کوه چه اندیشه های ژرف نگری در تاریخ وجغرافیا اجتماع دیانت وقداست خوانسار بیان نمودند  اما الحق  وبلاگ ها شهر خوانسار چون به خاطرات خوش ایام خردسالی نوجوانی وجوانی برمی گردد هر کدامش ورقی است از ایام عمر که شاید چند سال بشود این وبلاگ ها را با خاطرات ان ایام که در ذهنم تداعی می کند خواندو چقدر خوشحال شدم که دوست عزیز همشهری خوانساری امدند تمام وبلاگ های خوانسار  را که به نوعی ارتباط موضوعی با خوانسار داشته طبقه بندی نمودند وهمه این وبلاگ ها در سایت ایشان لینک وپیوند شده قطعا در اینده سایت ایشان مرجع معتبر وسندی تاریخی است چون موفق شدند خیل عطیمی همشهری  ها را در فضای مجازی خوانسار جای دهند ای کاش یک بازار سنتی که در شان ومقام ومنزلت تاریخچه خوانسار است بنا می شد و صنعت گردشگری در انجا توسعه بیشتر می یافت و صنایع دستی وسنتی و قالی و هر چه رنگ وبوی فرهنگ اصیل خوانسار می داد تجدید بنا وباز سازی وبازنگری می شد صنعت قاشق چوبی و هر نوع حرفه ای که در گذشته انجا رواج داشته باز سازی شود البته خیلی اوقات در شهری بزرگ وقتی می خواهند بازسازی گذشته را انجا دهند به بافت سنتی ممکن است رونق قبلی خودر از دست دهد ورنگ وبوی سنتی ندهد ژس بایست سعی کرد خوانسار را با همان شیوه سنتی وقدیمی واصیل خود بازسازی شود من هر وقت از دور مغازه ها انجا را مبینم تصور می کنم مغازه زرگری وطلا فروشی است اما وقتی نزدیکتر می روم عسل ناب خوانسار است که از طلا  طلایی تر وشیرین تر از شهد است   و راستی بادم افتادای کاش اکنون که دوستان همشهری های خوانسار به کار وبلاگ وسایت برای شهر خوانسار نوشته اند منبعد وبلاگ های جدید با موضوعاتی که سایرین نگارش نکردند بنویسند و یک مدیریت موضوعی در نگارش مطالب جدید از شهر خوانسار ایجاد شود خوشبختانه همشهری ما هرگز اگر چه از خوانسار هجرت به سایر شهر و استانها وکشور ها نمودند اما خاطرات خوش خوانسار را فراموش نخواهن کردد و برای این شهر ابا واجدای خودشان خوانسار برای عمران وابادیش تلاش بیشتری کنند . شاعر شیرین سخن پاکستانی اقبال لاهوری که هرگز به ایران سفر نکرده بود اما شعرش  در خصوص خوانسار اصفهان طراوت وتازگی  دارد و می گوید : هندیم از پارسی بیگانه ام  /    ماه نو باشم تهی پیمانه ام /  حسن انداز بیان از من مجو/خوانسار واصفهان از من مجو/                            تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net      

     17 جا دارداز  این شهر زبیای خوانسار ذکر ویادی  کنم واحسنت به این همه ذوق واستعداد واین خطه خوش اب وهوای خوانسار که شهرش خاطرساز وجویش جوشش چشمه سار ها را دارد این روز ها هر وقت بخواهم خبر از خوانسار بگیرم غیر از اینکه از اقوام وفامیل تلفنی جویای خودشان وخاندان وخوانسارمیشوم سری به وبلاگ های خوانساری های عزیز می زنم که بینم تازه چه خبر؟  دلم تازه می شود که از آن باغ های مصفا ومردم با صفا مردمی که مانند صنوبر قامت استوار دارند ودر محراب عبادت خلوص تعبد خاصی دارند الان مدتی است که به باغی که در اطراف هلال احمر انجا به نام جوزجی چه هست نرفتم باغی خوب مصفا وزبیا وصدای چلچله پرندگان و وزش باد  در دختان حال وهوای خاصی دارد این باغ از چندین نسل پدری به خانواده ما رسیده اما به جهت بعد مسافت مجال کمتری شده ای کاش می توانستم این باغ را به نوعی رونق می دادم چه روز ها که در ایام صفولیت ونوجوانی وجوانی دست در دست مرحوم پدرم به جوزچی می رفتیم و او ساعتها به در ختان انجا نگاه می کرد و قدم می زد انگار از شهر نشینی تهران وسر وصدای تهران به اغوش مام وطن خوانسار پناه می برد وانگار این در ختان  عالم پر رمرز ورازی دارند که فقط به محرم راز گویند پدرم هروقت از باغ خوانسار به بالا ده باز می گشتند چهره شان شاداب وخندان وانگار انرژی مثبت گرفته بودندخیلی خطه خوانسار را دوست می داشتنددر اواخر عمر شریف ایشان که به سرطان ریه مبتلا  شده بودند یک شب گفتند اگر مردم مرا در تهران دفن کنید خوانسار نه بردید برای مردم زحمت می شود بیایند وبروند ضمنا برایم مراسم چهل وسال نگیرید اسباب زحمت مردم می شود که مردم از شهر های مختلف باید بیایند وبروند مردم مریض دارند گرفتارند کلی خودشان کار وزندگی دارند راضی نیستم دیگران را به زحمت اندازید همیشه سفارش می کردند امداد رسانی به مردم داشته باشید کاری کنید که اگر مردم شمارا در کوچه وخیابان دیدنداز شما فرار نکنند و روی بگردننداز مردم انتظار محبت نداشته باشید هر کاری کردید بی مزد ومنت باشد عوض خیر از مردم نخواهید عوض خیر را خدا می دهد سعی کنید به مال دیگران چشم طمع نداشته باشید حرص و حسادت شمارا گرفتار می کند دنبال مال اندوزی نباشید خداوند روزی بندگانش را می دهد پدرم بسیار خوش خلق و مردم دار بودند همیشه ار کار وکسب مردم تعریف می کردند و کنایه وگله و نخوت عجب و غرور نداشتند قامتی نخل گونه داشتند اما مانند بید متواضع بودند مرتب از حال خویشان جویا می شدند مرز بدین خویش و غیر خویش نداشتند هر کاری که برای مردم از دست ایشان بر می آمد انجا می دادند بخضوص ا ن ساله که شاغل بودند و بروبیایی داشتند اگر فردی از خوانسار می خواست در بیمارستان بستری شود بسرعت پیگیری می کردند وسایل امدن او و بستری شدن انان را که در طول سنوات مختلف از همشهری ها خوانسار بود مدنظر قرار می دادند به مطب اطبا مشهور می رفتند تا اگر قرار است عمل جراحی صورت گیرد محل بیمارستان را مکانی باشد که پزشک متعمد وحاذق باشدپدرم خودش را وقف مردم خوانسار کرده بود وخوشا به سعادتش که نام نیک از خود برد خدا کند که همه ما طوری رفتار کنیم که خوشنود خدا و رسولش از ما باشد ولا غیر...    افسوس افسوس که افسانه سرایان همه خفتند / اندوه اندوه  که اندوه گساران همه رفتند خوانسار برای من یک شهر نیست وطن است هویت است اصل ونسب است یادش بخیر در عصر خردسالی زمانی که در اطراف خیابان ناصری پایین تر از ورزشگاه شماره 3 انجا سکونت داشتیم به همراه پدرم به مسجد اشتیانی ها و مسجد گرکانی ها که در همان حول وحوش بود در ایم سوگواری اماه رمضان وماه محرم وصفر می رفتیم و نماز جماعت مردم را تماشا می کردم و در عزاداری انان شرکت می کردیم  یادم هست در منزل هر وقت پدرم می خواستند نماز بخوانند من وبرادر از قبل انتظار می کشیم که پدر سر بر سجده معبود بگذارد تا ما سراسیمه بر پشت وگردن او سوار شویم و چون قامت ایشان بلند بود زمانی که از سجده بر می خاستند ما از ان بالا به زمین می افتادیم چه ایام بی غمی و بی خیالی و خوشی بود ایام طفولیت  اری پدر مادر خویشان بستگان سر زمین همه هویت واعتبار و وطن است به قول شاعر : وطن یعنی همه آب و همه خاک       *   وطن یعنی همه عشق و همه پاک      وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاکان     به خون و خاک بستن عهد و پیمان وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه        *        سرآغاز و سرانجام همیشه وطن یعنی محبت ، مهربانی               *           نثار هر که دانی و ندانیوطن یعنی نگاه هموطن دوست         *      هر آنجایی که دانی هموطن اوست وطن یعنی قرار بیقراری                       *        پرستاری ، کمک ، بیمارداری وطن یعنی زلال چشمه ی پاک          *      وطن یعنی درخت ریشه در خاک  آری خوانسار شهری است که برخی  ساکنان آن دیار که به سایر شهرهای بزرگ هجرت نمودند همیشه در هر فرصت ومجالی به خوانسار می ایند تا روزگار گذشته خویش را در کوچه و پس کوچه های جستجو کنند  ویا به خانه اقوام روند و این لحظات طلایی فرصت عمر را غنیمت شمرند خوانسار یک سند ملی وهویت ایرانی است شهری در دامنه  کوههای زگراس با درختان بلندوانبوه تبریزی واب زلال وانسانهای زلال تراز اب سفید برفش نظیرندارد وچکه چکه قطرات برف هایی که اب می شود دیدنی است ...... برخی اوقات فرصت می شود برخی دوستان را سفارش می کنم که هیچ کجا جهان ایران وشهری های ربیای ان نیست الحق تمام فصول سال را دارد پاییز خوانسار همانند پاییز کشور کانادا وامریکا است وشاید هم به مراتب زبیاتر وقشنگ تر است خوانسار وسایر شهر ی یران نسبت به خارج کشور خیلی اوقات دوستان خویشان همکاران می گویند فلانی چرا اقامت در خارج نمی گیری تو که یک زمانی بودی پس چرحالا نمی روی می گویم که اخر کدام  کشور رسم ورسوم زبیای مارا دارداز سفره افطار ماه رمضان گرفته تا سفره هفت سین عید نوروز و سفره  حضرت ابولفضل گرفته تا مراسم شب یلدا که حافظ خواندی وشاهنامه خوانی دارد تا شب های لیالی القدر که در مساجد تا اذان صبح قران به سر می گیرنند  این خودش فرهنگ است من کجا بروم وفرهنگ غنی و قدر کشور خودرا ترک کنم و فرهنگ بیگانه را تمنا کنم هیهات .... یادم به گفته شاعرافتاد که می گوید  این خانه قشنگ است ولی خانه من نیستاین خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیستآن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعتهرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیستدر مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستانلطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیستدر دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی استکه در ساحل دریای عدن نیستدر پیکر گلهای دلاویز شمیرانعطری است که در نافه ی آهوی ختن نیستآواره ام و خسته و سرگشته و حیرانهرجا که روم هیچ کجا خانه من نیستمن بهر که خوانم غزل سعدی و حافظدر شهر غریبی که در او فهم سخن نیستپاریس قشنگ است ولی نیست چوتهرانلندن به دلاویزی شیراز کهن نیستهر چند که سرسبز بود دامنه آلپچون دامن البرز پر از چین وشکن نیستاین کوه بلند است ولی نیست دماونداین رود چه زیباست ولی رود تجن نیستاین شهرعظیم است ولی شهرغریب استاین خانه قشنگ است ولی خانه من نیست........ اگر هوای تازه می خواهید اگر اب سالم می خواهید اگر سکوت وخلوتی می خواهید اگرجلوه طبیعت می خواهید اگر عسل مصفا می خواهید اگر کوهپایه وقله کوه می خواهید اگر چرییدن گاوهای شیرده می خواهید که با چه ولعی یونجه خوشبو انجا را می بلعند اگر صدای جیرجیر جیرجیرک می خواهید اگر نسیم باد در درختان کشیده صنوبر تبریزی می خواهید اگر زبان محلی با قدمت تاریخی می خواهید جای دوری نیست سری به خوانسار بزیند تا تهران ۵تا۶ ساعت واز اصفهان یکساعت واز گلپایگان ۳۰ دقیقه راه است بعض اوقات از سروصداو دود ماشین وقیل وقال و رفت آمد روح جسم ادمی خسته می شود بایست به دامن طبیعت برود خطه خوانسار خنک و خوب خوش خرم است    خوب از همه چیز خوانسار تا حدی که در ذهنم بود گفتم اما الحق چه وبلاگ نویسان در باره خوانسار خوب نوشتند همانند عسل مصفا کلامشان در وصف خوانسار  خالص جالب وجذاب  شیرین است اخیرای فرصت شده سری در کوچه وپس کوچه های مجازی وبلاگ های خوانسار زدم ای کاش همشهری خوش ذوق خوانسار یک فراخوان کلی مقاله نویسی یا خوانسار نویسی یا خوانسار شناسی هر سال اول ماه اردبیهشت در خوانسار از طریق اینترنت معرفی می کردند بنده حقیر از الان اعلام آمادگی خودرا در فراخوان خوانسار نویسی و خوانسار شناسی وسایر رشته های انجا اعلام می دارم  و شب شعر شاعران خوانسار گو با زبان محلی انجا در فضای مجازی ایجاد می شد من زبان خوانساری را می فهم اما متاسفانه نمی توانم به زبان شیرین محلی خوب خوانسار صبحت کنم لذا دیدم که انصافا همشهری های خوانسار چقدر در هر امور  وزمینه صاحب نظر و صاحب سبک وخوش سلیقه هستند بیاید دوباره خوانسار را به شناسیم و مجموعه وبلاگ های خوانسار نویس در آلبوم اینترنتی قرار می گرفت تا دوباره خوانسار احیا میشدو رونق تازه می گرفت  تا سایر عزیزان این دیار که سالها برخی به خارج کشور رفتند با دیدن مناظره خوانسار ومطالب در مورد خوانسار سر زمین ابا واجدای را فراموش نکنندمن در یک مورد با شاعر موافق نیستم که می گوید خرم آن روز که از منزل ویران بروم / راحت جان طلبم واز پی جانان بروم  این منزل سرای من است منزل آبادمن است  این منزل ومقام و منزلت من است لذا از همه بزرگواران که در سیستم اینترنت و وبلاگ در خوانسار زیست می کنند یا دلشان وفلبشان با خوانسار است می خواهم که حتما مجموعه وبلاگ ها در محوریت وموضوعات گوناگون ضبظ وثبت شودوهمانند تهران که کتاب اول نیازمندی ها دارد ونقشه در ابعاد مختلف دارد خوانسار نیز پیشگام و پیشقدم می شدالحمدالله الان زمانه خوبی شده عصر اینترنت وموبایل اس ام اس وایمیل است و خوشحالم که می بیتنم همشهری عزیز همگی در خانه و اداره در خوانسار یا سایر شهر ها ارتباطی با شهر وزادگاه خودشان دارند بیاید خوانسار را دوباره به سبک وسیاق سنتی معرفی کنیم و منبعد وبلاگ نویسن در سایر امور دیگر خوانسار در نگارش شوند ووبلاگ های خوانسار نیز همانند آثار تاریخی و باستانی در جایی ولوح محفوط در قالب سی دی درج وسایت حفط میشود


اااین نگارش ادامه خواهد داشت ..............

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در سوگ عمو جانم دکتر سید علی ابهری خوانساری مستشار دیوان عالی کشور و استاد دانشگاه علوم قضایی قم وعضو کانون وکلا 

 سرانجام پس از عمری مجاهدت وتزکیه وتهذیب نفس وخدمت رسانی در روز سه شنبه ساعت 10 صبح روز 17 مرداد 1391 در شب ضربت خوردن مولای متقیان به جدمطهرش پیوست  روانش شاد باد ا

 

نام این وبلاگ یاد یار مهربان است که برای مرحوم پدرم سید عباس ابهری خوانساری تدوین شده و برای عموی عزیزم که او نیز مارا تنها گذاشت تا  همنشین پدر وعمه خویشان خود گرد ند وبلاگی  دیگر تدوین شده به لینک زیر که عکس های  مراسم یاد بود ایشان درختم  درج گردید ه است 

                                                                                          

                      وبلاک یاداوره دکتر سید علی ابهری خوانساری (عموجان)

                                                       کلیک فرمایید


 خداوند این عموبزرگوارم دکتر سید علی ابهری خوانساری را با جدمطهرش محشور نماید وما به خیل انان سرانجام برساند ..................... از ملك ادب حكم گزاران همه رفتند / شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند آن گرد شتابنده كه در دامن صحراست / گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند داغ است دل لاله و نيلي است بر سرو / كز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند گر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست / كز كاخ هنر نادره كاران همه رفتند افسوس كه افسانه سرايان همه خفند / اندوه كه اندوه گساران همه رفتند فرياد كه گنجينه طرازان معاني / گنجينه نهادند بماران همه رفتند باد ايمني ارزاني شيران شكاري / كز شومي ما شير شكاران همه رفتند يك مرغ گرفتار درين گلشن ايران / تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند خون بار بهار از مژه در فرقت احباب / كز پيش تو چون ابر بهاران همه رفتند-- سوگ عمویم دکتر سید علی بسیار متاثر شدم به اشعار استاد سخن سعدی شیرازی که زبیا در فقدان یاران سروده یادی وذکری می نماییم بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران هر كو شراب فرقت روزي چشيده باشد داند كه سخت باشد قطع اميدواران با ساربان بگوييد احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت گريان چو در قيامت چشم گناهكاران اي صبح شب‌نشينان، جانم به طاقت آمد از بس كه دير ماندي چون شام روزه‌داران چندين كه بر‌شمردم از ماجراي عشقت اندوه دل نگفتم، الا يك از هزاران سعدي به روزگاران مهري نشسته بر دل بيرون نمي‌توان كرد ا‌ِل‍ّا به روزگاران چندت كنم حكايت؟ شرح اين‌قدر كفايت باقي نمي‌توان گفت الا به غم‌گساران------------در ایام سوک مولایمان امام عارفان وعابدان .حضرت امیرالمومنین و امسال در سوگ.عمویم..................... ....... .. هر سال با ایام شب شهادت مولا از خدا طلب می کنیم که خدایا ان منش و روش سیره علوی مولایم امام علی (ع)و آن لذت مناحات وحلاوت دعا که مولا با تو داشت به ما نیز بچشان یک نوحه را که نام شاعرش را نمی دانم کیست درج می کنم درسوگ خورشید مولایم امام متقیان حضرت امیرالمومنین امام علی (ع) ا تو اى عشق و اى تمام وجودم تو بود و نبودم فداى رخ تو همه عالم بيا بنگر بر دل غمديده كه ليلى نديده ز غم چه كشيده در اين عالم يك دم بنگر حال زار مرا، بيقرار مرا اى تمام اميدم تو صبح سپيدم ز نرگس چشمت ببين چه كشيدم بيا بنگر حال زار مرا، بيقرار مرا.. مرا راهى كن سوى ميخانه بده پيمانه به اين ديوانه تو اى ساقى تو مى‏ دانى ز عشق تو كه خمارم پياله ندارم كه دار و ندارم توئى ساقى بنگر مرغ پر بسته منم، دلشكسته منم تا سحر بيدارم، سر به زانو دارم از تو دارم اى گل هر چه كه دارم اى جان من غرق سوداى تو وين تماشاى تو دل ندارد ذوق گفتگويت بى جلوه ات آرزو و بى حاصل بى تو در باغ دل خود به رويت سرو آرزويت گر در كويش برسى برسان اين پيام مرا اى چراغ رويت من ندارم ديگر تاب اين شبهاى سرد و خاموش هرگز هرگز باور نكنم عهد و پيمان ما شد فراموش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پدرم باران بهانه بود تا تو تاانتهای کوچه در زیر چتری از خاطرات همراه باشی .....

نوشته های پیشین
4/21/2011 - 5/21/2011
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM